تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 11

مساهمون:

ص١١
نامه‌اى نيز به نور الدين نوشت و از نرسيدن به خدمت او عذر خواست . بدين بهانه كه احتمال بروز بىنظمى در شهرهاى مصر وجود داشت زيرا به وى خبر رسيده بود كه برخى از علويان مىخواستند شورش كنند و او ترسيد كه اگر از مصر دور باشد شايد اهالى مصر بر ضد نايبان وى قيام كنند و آنان را از مصر برانند و ديگر دسترسى بر آن سرزمين دشوار گردد . اين گونه پوزش خواهى را به درازا كشاند . ولى نور الدين عذر او را نپذيرفت و از او برگشت و بر آن شد كه وارد مصر گردد و او را از آن جا براند . وقتى اين تصميم را آشكار كرد ، خبر او به گوش صلاح - الدين رسيد . بنا بر اين خويشان و ياران خود را براى كنكاش گرد آورد . ميان آنان پدرش نجم الدين ايوب ، دائىاش شهاب الدين حارمى ، و با آنان ساير اميران بودند . صلاح الدين آنچه از تصميم نور الدين و حركت او به مصر شنيده بود به اطلاع ايشان رساند . و نظرشان را پرسيد . در پاسخى كه به او دادند هماهنگ و همزمان نبودند . تقى الدين عمر ، برادر زاده صلاح الدين ، برخاست و گفت : « اگر نور الدين به اين جا بيايد با او مىجنگيم و از دست يا بى او به شهرهاى مصر جلوگيرى مىكنيم . » ديگران هم با او در اين امر موافقت كردند . ولى نجم الدين ايوب اين كار به خاطرش گران آمد و آن را نپسنديد و به ايشان ناسزا گفت . تقى الدين عمر را نيز دشنام داد و بجاى خود نشاند . آنگاه به صلاح الدين گفت : « من پدرت هستم و اين شهاب الدين دائى تست . ما بيش از تمام اين كسانى كه مىبينى ، نسبت به تو محبت داريم ، اما به خدا قسم كه هم من و هم دائى تو