تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 100

مساهمون:

ص١٠٠
شد و ملك صالح را برداشت و با او به حلب باز گرديد . همين كه به حلب رسيدند ، سعد الدين كمشتكين ، شمس الدين بن الدايه و برادران او ، همچنين رئيس بن خشاب رئيس حلب و سر دسته جوانان آن شهر را گرفت و بازداشت كرد . اگر شمس الدين بن دايه بيمار و ناتوان نبود ، سعد الدين هرگز نمىتوانست چنين كارى بكند . سعد الدين به تدبير كارهاى ملك صالح پرداخت و استبداد رأى و خودكامگى او بدانجا رسيد كه ابن المقدم و اميران ديگرى كه در دمشق بودند از او بيمناك شدند و گفتند : او پس از فراغت از كار حلب با ملك صالح به سراغ ما خواهد آمد و در دمشق هم همان رفتار را خواهد كرد كه در حلب كرده است . از اين رو ، به سيف الدين غازى ، فرمانرواى موصل نامه نگاشتند و از او خواستند تا از رود فرات بگذرد و پيش ايشان برود تا دمشق را به دو سپارند . اما سيف الدين غازى اين پيشنهاد را نپذيرفت و ترسيد كه شايد كاسه‌اى زير نيمكاسه باشد و بر ضد او نيرنگى كرده‌اند تا از فرات بگذرد و روانه دمشق شود . همين كه به دمشق رسيد از ورود او جلو - گيرى كنند . و پسر عم او با لشكريان حلب از پشت سرش فرا رسد و بر او حمله برد و كارش را بسازد . كسى كه از احتمال چنين نيرنگى سخن بر زبان آورد و سيف الدين را از رفتن به دمشق باز داشت ، عز الدين زلفندار بود . كسى كه بيمناك و ترسان است ، بلاى دور را نزديك مىانگارد و جبن و ترس را دور انديشى مىشمارد .
يرى الجبناء ان الجبن حزم * و تلك طبيعة الرجل الجبان
( ترسندگان هميشه ترس و بيم را دور انديشى شمارند چون اين سرشت كسى است كه ترسان است . )