آنان نيز به مسخره كردن كردبازو پرداختند . حتى يكى از ايشان عورت خود را نشانش داد .
شرف الدين كردبازو خشمگين از آن جا بيرون رفت .
سليمانشاه وقتى به هوش آمد كسى را به نزد او فرستاد و از آنچه رفته بود پوزش خواست .
كردبازو عذر سليمانشاه را پذيرفت ولى ديگر از حضور در نزد او پرهيز كرد .
سليمانشاه كه چنين ديد به امير اينانج ، فرمانرواى رى ، نامهاى نگاشت و ازو براى از ميان بردن كردبازو يارى خواست .
فرستادهاى كه آن نامه را برده بود هنگامى به رى رسيد كه اينانج در بستر بيمارى به سر مىبرد .
بدين جهت امير اينانج پاسخ داد : « هر وقت ازين بيمارى شفا يافتم با قشون خود به خدمت حاضر خواهم شد . »
اين خبر به گوش كردبازو رسيد و وحشت و بيزارى او را زيادتر كرد .
يك روز سليمانشاه كسى را به نزد او فرستاد و او را پيش خود فرا خواند .
جواب داد : « هر وقت امير اينانج آمد ، من هم خواهم آمد . »
شرف الدين كردبازو پس از اين جواب سرداران را احضار كرد و از آنان خواست كه در فرمانبردارى نسبت به وى سوگند ياد كنند .
آنان هم كه از سليمانشاه بدشان مىآمد سوگند خوردند .
بعد ، كردبازو نخستين كارى كه كرد اين بود كه دلقكان و مسخرگان سليمانشاه را كشت و به او گفت : « من اين كار را كردم تا سلطنت تو را حفظ كرده باشم . »
آنگاه سليمانشاه و شرف الدين كردبازو با يك ديگر آشتى كردند و بدين مناسبت كردبازو مهمانى بزرگى ترتيب داد و سلطان سليمانشاه و سرداران وى را دعوت كرد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 87
مساهمون: ابن الأثير
ص٨٧