فقيهان را بزنند و تأديب كنند و از آن مدرسه برانند .
بر اثر اين دستور پيشكار خليفه به مدرسه رفت و ايشان را در آنجا مجازات كرد .
مدرس ايشان ، شيخ ابو طالب ، خود را پنهان ساخت .
بعد وزير به دلجوئى ايشان پرداخت . به هر فقيهى دينارى داد و از او حلالبائى طلبيد . و آنان را به مدرسه باز گرداند .
مدرس ايشان نيز كه پنهان شده بود . از نهانگاه خود بيرون آمد و به مدرسه برگشت .
كشته شدن امير ترشك
در آن ايام گروهى از تركمانان به بندنيجين هجوم بردند .
خليفهء عباسى ، المستنجد باللّه ، وقتى از اين موضوع آگاه شد دستور داد كه قشونى به سركوبى ايشان فرستاده شود ، و امير ترشك نيز سردارى آن قشون را عهدهدار گردد .
در آن زمان شهر لحف به اقطاع در اختيار امير ترشك قرار داشت .
خليفهء عباسى رسولى را به پيش او فرستاد و پيغام داد كه به خدمت وى حضور يابد .
ولى امير ترشك از رفتن به بغداد خوددارى كرد و گفت : « هر وقت قشون حاضر شد ، من با آنان به جنگ خواهم رفت . »
و ازين حرف قصدش فريبكارى و خدعه بود .
لشكريانى كه آماده شده بودند با گروهى از اميران پيش امير ترشك رفتند . و وقتى نزد او اجتماع كردند ، بر او حمله بردند و او را كشتند . و سرش را به بغداد فرستادند .
امير ترشك يكى از مملوكان خليفه را كشته بود . بدين جهة خليفه ، فرزندان آن مقتول را فرا خواند .