داشتم .
در ايامى كه به پايان عمر او اندكى بيش نمانده بود ، نامهاى برايم از ديوان موصل رسيد كه به موجب آن به من امر شده بود تا بستانهاى بىحاصل را اندازهگيرى كنم و مساحت آنها را صورت بدهم .
اين بستانها در قريهاى بود كه روبروى جزيره قرار داشت و دجله در ميانه واقع بود .
اين قريه بستانهاى بسيار داشت كه برخى از آنها مساحت شده و از هر جريب آنها مبلغ معينى گرفته مىشد .
به برخى از آنها نيز خراج بسته بودند و بعضى ديگر هيچگونه پولى نمىپرداختند . »
پدرم مىگفت : « من در اين قريه ملك بسيار داشتم . و گفته بودم :
مصلحت در آن است كه بر مردم چيزى تحميل نگردد و وضعى كه دارند دگرگون نشود . اين را به خاطر خود نمىگويم چون من ملك خود را مساحت مىكنم ( و هر مبلغى كه بابت هر جريب آن بايد پرداخت مىپردازم . ) منظور من اين است كه به ساير مردم فشارى وارد نشود و دعاى آنان در حق دولت ادامه يابد .
ولى در پاسخ من نامهاى از سوى قطب الدين رسيد مبنى بر اينكه از مساحت كردن آن بستانها چارهاى نيست . »
پدرم داستان فوق را چنين ادامه داد :
« بنابر اين ، موضوع اعلان شد و به آگاهى مردم رسيد .
در آن قريه مردمى نيكوكار بودند كه من با آنها دوستى داشتم و به صحبتشان خو گرفته بودم .
لذا مردم آن قريه همه به نزد من آمدند و آن نيكوكاران نيز همراهشان بودند .
از من درخواست كردند كه در اين تصميم تجديد نظر شود . به اطلاع آنان رساندم كه من كوشش خود را كردهام ولى پذيرفته نشده
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 283
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٨٣