سپاهيان مصرى كه با وى همدست بودند به قسمت عقب لشكر صلاح الدين حمله برند و آنان را بكشند . سپس همه خروج كنند و به دنبال صلاح الدين بروند و از پشت او سر در آورند در حالى كه فرنگيان هم در جلوى او هستند . بدين گونه راه او از پيش و پس بسته شود و براى او و لشكريانش گريز گاهى باقى نماند .
صلاح الدين وقتى اين نامه را خواند نام نويسندهء آن را پرسيد .
گفتند : مردى يهودى آن را نوشته است .
يهودى را حاضر كردند .
صلاح الدين دستور داد او را بزنند و به اقرار آورند .
در نتيجه ، يهودى به حرف آمد و اسلام آورد و او را از حقيقت امر آگاه ساخت .
صلاح الدين آن حال را پنهان نگاه داشت .
ولى معتمد دار الخلافه كه مجرم اصلى بود به موضوع پى برد و فهميد كه مشتش باز شده است .
بدين جهة از بيم جان خود كاخ خليفه را ترك نمىكرد و از آن جا بيرون مىرفت . اگر هم بيرون مىرفت زياد دور نمىشد .
صلاح الدين نيز به روى خود نمىآورد و چيزى درين باره از او نمىپرسيد تا منكر كار خود نشود .
مدتى كه گذشت ، به گمان اينكه ديگر آبها از آسياب ريخته ، از كاخ بيرون رفت و براى گردش رهسپار قريهء خود شد كه به حرقانيه معروف بود .
صلاح الدين ، همين كه از رفتن او آگاه شد كسانى را فرستاد كه او را گرفتند و كشتند و سرش را براى وى فرستادند .
آنگاه تمام كاركنانى را كه امور كاخ بدستشان بود ، بر كنار كرد و همه كارهاى كاخ را به بهاء الدين قراقوش سپرد .
اين شخص ، مردى خواجه و سفيد چهره بود و ترتيبى داد كه ديگر در كاخ هيچ كارى ، چه كوچك و چه بزرگ ، انجام نمىيافت
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 265
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٦٥