تهديدش نمايد و به او امر كند كه از آن كارها دست بردارد .
روزى كه فرستاده پادشاه صقليه بدانجا رسيد ، عمر نگذاشت كه داخل شهر شود .
فرداى آن روز همه مردم از شهر خارج شدند و جنازهاى نيز همراه داشتند .
در حالى كه فرستاده پادشاه صقليه سرگرم تماشاى ايشان بود ، جنازه را دفن كردند و برگشتند .
آنگاه عمر كسى را پيش او فرستاد و پيغام داد : « اين پدر من بود كه دفنش كردم و به سوگوارى او نشستم . حالا هر كارى كه دلتان مىخواهد ، با پدرم بكنيد . »
فرستاده صقليه برگشت و كارى را كه عمر بن ابو الحسين كرده بود به غليالم خبر داد .
او هم پدر عمر را گرفت و به دار آويخت . پيرمرد همچنان ذكر خداوند مىگفت تا وفات يافت .
اما اهل زويله وقتى با اعراب و مردم سفاقس پيوستند جمعيتشان زياد شد و شهر مهديه را محاصره كردند و كار را بر اهالى شهر سخت گرفتند .
خواربار در مهديه رو به كاهش نهاده بود . بدين جهة فرمانرواى صقليه بيست كشتى پر از مردان جنگى و آذوقه و سلاح بدانجا فرستاد .
آن افراد داخل شهر مهديه شدند و براى اعراب پيام فرستادند و پرداخت مبلغى را وعده دادند كه عقبنشينى كنند .
فرداى آن روز نيز از شهر بيرون رفتند و با اعراب و اهل زويله به جنگ پرداختند .
اعراب شكست خوردند و گريختند .
مردم زويله و اهالى سفاقس باقى ماندند كه در حول و حوش
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 297
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٩٧