تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 297

مساهمون:

ص٢٩٧
تهديدش نمايد و به او امر كند كه از آن كارها دست بردارد . روزى كه فرستاده پادشاه صقليه بدانجا رسيد ، عمر نگذاشت كه داخل شهر شود . فرداى آن روز همه مردم از شهر خارج شدند و جنازه‌اى نيز همراه داشتند . در حالى كه فرستاده پادشاه صقليه سرگرم تماشاى ايشان بود ، جنازه را دفن كردند و برگشتند . آنگاه عمر كسى را پيش او فرستاد و پيغام داد : « اين پدر من بود كه دفنش كردم و به سوگوارى او نشستم . حالا هر كارى كه دلتان مىخواهد ، با پدرم بكنيد . » فرستاده صقليه برگشت و كارى را كه عمر بن ابو الحسين كرده بود به غليالم خبر داد . او هم پدر عمر را گرفت و به دار آويخت . پيرمرد همچنان ذكر خداوند مىگفت تا وفات يافت . اما اهل زويله وقتى با اعراب و مردم سفاقس پيوستند جمعيتشان زياد شد و شهر مهديه را محاصره كردند و كار را بر اهالى شهر سخت گرفتند . خواربار در مهديه رو به كاهش نهاده بود . بدين جهة فرمانرواى صقليه بيست كشتى پر از مردان جنگى و آذوقه و سلاح بدانجا فرستاد . آن افراد داخل شهر مهديه شدند و براى اعراب پيام فرستادند و پرداخت مبلغى را وعده دادند كه عقب‌نشينى كنند . فرداى آن روز نيز از شهر بيرون رفتند و با اعراب و اهل زويله به جنگ پرداختند . اعراب شكست خوردند و گريختند . مردم زويله و اهالى سفاقس باقى ماندند كه در حول و حوش