او نبندند ثانيا وارد قصر شود و كسانى را از ميان بردارد كه مىترسيد مدعى و مخالف كسى شوند كه او به خلافت مىگمارد .
وقتى براى ديدن الظافر اصرار كرد ، خادمان قصر از يافتن او عاجز شدند .
درين هنگام كه همه سراسيمه به جست و جوى خليفه بودند و نمىدانستند موضوع از چه قرار است ، همان مستخدم خردسال كه كشته شدن خليفه را ديده بود و از خانه عباس ، ضمن غفلت اهل خانه از او ، گريخته بود ، بدانجا رسيد و خبر قتل الظافر را بدانها داد .
كاركنان قصر كه اين خبر را شنيدند بيرون رفتند و به عباس گفتند : « سراغ خليفه را از پسرت بگير . پسرت مىداند كه او در كجاست چون ديشب خليفه و او دو نفرى از اين جا بيرون رفتند . »
عباس كه اين را شنيد ، گفت : « من مىخواهم مطمئن شوم كه جانشين خليفه در اين كاخ خويشاوندى نداشته باشد كه در خلافت مدعى او شود و او را بكشد . »
بدين ترتيب دروازه قصر را گشود و داخل شد و دو برادر الظافر را كه به نامهاى يوسف و جبريل بودند ، كشت .
آنگاه الفائز بنصر الله ابو القاسم عيسى بن الظافر بامر الله اسماعيل ثانى را ، در همان روز كشته شدن پدرش ، بر مسند خلافت نشاند .
الفائز ، خليفه جديد ، فقط پنج سال داشت و عباس او را روى دوش خود حمل كرد و بر كرسى نشاند و از مردم براى او بيعت گرفت .
عباس از قصر ، از پول و جواهر و ساير اشياء گرانبها هر چه دلش مىخواست برداشت و در آن جا فقط چيزهائى را باقى گذاشت كه
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 272
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٧٢