بود .
مؤيد الدولة بن منقذ ، هنگامى كه نصر پيش پدر خود عباس بود ، بر او وارد شد .
نصر به او گفت : « سرور ما امروز قريه قليوب را به من واگذار كرد . »
مؤيد الدوله گفت : « بابت مهريه تو اين چندان زياد نيست ! » اين حرف به طبع او و پدرش گران آمد چون ازين حال ننگ داشت . بدين جهة به فرمان پدر خود اقدام به كشتن الظافر كرد .
بدين منظور پيش الظافر رفت و گفت : « خواهش مىكنم به منزل من تشريف بياوريد چون بزمى در آنجا چيده و دعوتى كردهام . عده زيادى هم با خود نياوريد . »
خليفه هم با عدهاى قليل از خادمان خود همراه او روانه شد .
وقتى داخل خانه او گرديد ، نصر ، او و همراهانش را كشت و فقط نوكر كوچكى از چنگ او در رفت كه خود را پنهان ساخت و نصر او را نديد .
آنگاه كشتهشدگان را در خانه خود مدفون ساخت و جريان را به پدر خود عباس ، اطلاع داد .
عباس صبح زود به قصر خليفه رفت و از خادمان مخصوص الظافر خواست كه بروند و از خليفه براى او اجازه شرفيابى بگيرند تا به خدمت خليفه برسد و در خصوص كارى نظر او را بپرسد .
جواب دادند : « او در قصر نيست . »
گفت : « من بايد حتما او را ببينم . »
غرض او از اين كار آن بود كه اولا تهمت قتل خليفه را بر
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 271
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٧١