پس از كشته شدن عادل ، خليفه مصر الظافر بالله وزارت خود را به عباس داد .
عباس در كار خود قدرت و استبداد به هم رساند و پيشرفت بسيار كرد .
سرداران و سپاهيانى كه مىدانستند كشته شدن عادل بر اثر تحريك ابن منقذ بوده تصميم به قتل ابن منقذ گرفتند .
ابن منقذ هم با عباس خلوت كرد و به او گفت : « تو چطور اين حرفهاى زنندهاى را كه من مىشنوم تحمل مىكنى ؟ » عباس پرسيد : « كدام حرفها ؟ » جواب داد : « مردم گمان مىكنند كه الظافر با پسر تو نزديكى مىكند . »
نصر پسر عباس ، از خاصان الظافر بود و شب و روز پيش او به سر مىبرد .
اين پسر زيباترين صورت را داشت و الظافر هم متهم به نزديكى با او بود .
عباس وقتى اين حرف را از ابن منقذ شنيد از خشم به لرزه افتاد و خونش به جوش آمد و پرسيد : « چاره چيست ؟ » جواب داد : « چاره اين است كه او را بكشى تا اين لكه ننگ از دامنت پاك شود . »
عباس هم اين جريان را با پسر خود ، نصر ، در ميان گذاشت .
و دو نفرى با هم در قتل خليفه متفق شدند .
اين را هم مىگفتند كه الظافر بالله خليفه مصر قريه قليوب را كه از بزرگترين قريههاى مصر به شمار مىرفت به نصر واگذار كرده
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 270
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٧٠