وى خطبه خوانده شود .
ابو جعفر هنگامى كه به وليعهدى رسيد دوازده ساله بود .
خليفه ، سپس ، به دبيس بن مزيد پيام فرستاد و ازو خواست كه به كار امير ابو الحسن رسيدگى كند .
درين زمان امير ابو الحسن از پيش دبيس رفته و به شهرهاى خليفه و آنچه به او تعلق داشت دست اندازى كرده بود .
خليفه به دبيس دستور داد كه پيش از نيرومند شدن ابو الحسن از كارش جلوگيرى كند .
دبيس نيز قشونى براى پيكار با او اعزام داشت .
ابو الحسن وقتى كار را چنين ديد از واسط دور شد . و او و يارانش در بيابان به سرگشتگى افتادند و راه را گم كردند .
سپاهيان دبيس سررسيدند و نزديك شهر صلح [ ( 1 ) ] به آنان برخوردند و اموال امير ابو الحسن را به يغما بردند .
كردها و تركانى كه با وى بودند سر به فرار نهادند . بقيه نيز به - خدمت دبيس بازگشتند .
امير ابو الحسن با ده تن از ياران خود تشنه در بيابان باقى ماند .
در حالى كه شدت گرماى تابستان بود و ميان او تا آب پنج فرسخ فاصله وجود داشت . لذا يقين كرد كه به هلاك خواهد رسيد .
درين گير و دار دو نفر عرب بدوى او را دنبال كردند . خواست از چنگ آن دو تن بگريزد ولى نتوانست .
هامش
[ ( 1 ) ] - صلح ( به كسر صاد ) شهرى است در بالاى واسط و نهرى دارد كه از جانب خاورى دجله از مكانى كه آن را فم صلح مىنامند آب ميگيرد .
( نقل به معنى از معجم البلدان )