سلطان عرضه داشتند . جواب سلطان احضار اياز و صدقة و وزير سعد الملك بود كه بحضور برسند و در پيشگاه او فرمان اين كار نوشته شود .
سلطان گروهى از خواص خويش را گمارده بود كه هر گاه اياز وارد شد او را بكشند . آن جماعت چون وارد شدند ، يكى از آنها سر اياز را بزد . صدقة با آستين لباس صورت خود پوشاند كه نهبيند . وزير غش كرد و از پا درآمد . اياز را در پارچهاى پيچيده ، در بيرون از دار المملكه سر راه انداختند سپاه اياز سوار شده آنچه ميتوانستند و بدان دسترس يافتند خانهاش را غارت كردند . سلطان گروهى گسيل داشت كه سراى او را از نهب و غارت حمايت كنند و همان روز هواخواهانش پراكنده شدند و آن نعمت عظيم و دولتى بزرگ ، در لحظهاى زوال پيدا كرد و محو شد . آن هم بخاطر يك شوخى و هزل . همين كه فرداى آن روز فرا رسيد ، گروهى داوطلبانه به تكفين او همت گماردند و در گورستان مجاور آرامگاه ابى حنيفه رحمة اللّه بخاكش سپردند .
عمر اياز از چهل متجاوز بود و از جمله مملوكان سلطان ملكشاه بشمار ميرفت . بعد از درگذشت ملكشاه در جمله هواخواهان امير آخر بدر آمد و اياز را به فرزند خويش پذيرفت . و رادمرد و شجاع و با حسن رأى در جنگ و پيكار بود و اما وزيرش الصفى پنهان گرديد ، سپس او را پيدا و دستگير كردند و بخانهء وزير سعد الملك بردند ، سپس در رمضان او را كشتند و از سن او سى و شش سال سپرى شده و از خاندان رياست در همدان بود .
بيان درگذشت سقمان پسر ارتق
فخر الملك بن عمار ، حكمران طرابلس با سقمان مكاتبه كرده ، او را به يارى خود عليه فرنگيان دعوت و بذل مال و مردان ( سپاهى ) نموده بود . در اثنائى كه سقمان تدارك ميديد كه مجهز شده بدان صوب برود نامهاى از طغتكين حكمران دمشق