بوسيدند . نصر به آنها ناسزا گفت و ميخواست آنها را بكشد يكى از آنان تيرى بسوى او انداخت و او را كشت و برادر سابقش همانكه محمود وصيت كرده بود حلب مال اوست . جاى نصر را گرفت و بر قلعه بالا رفت و احمد شاه سركردهء تركمنها را بخواست و بوى خلعت داد و نيكى كرد و بحكومت حلب باقيماند تا بسال چهار صد و هفتاد و دو .
پس از آن تتش بن الب ارسلان قصد او كرد و چهار ماه و نيم حلب را در محاصره داشت ، سپس از آنجا رفت و شرف الدوله با « مشيب » درگيرى پيدا كرد و شهر را چنان كه بخواست خداى بزرگ بيان خواهيم كرد از او گرفت . اين بود تمامى اخبار بنى مرداس كه پياپى آنها را آورديم كه هر گاه پراكنده ميشد چيزى ناگفته نمانده باشد .
بيان كشته شدن گروهى از خفاجه
همين كه پادشاه فخر الدوله دير عاقول را گشود . سلطان و علوان و رجب فرزندان ثمال خفاجى نزد او رفتند . و اعيان عشايرشان نيز با آنان همراه بودند .
و حمايت از مشروب ساختن ( زمينهاى زراعتى ) را از آب فرات و دفع عقيل را تضمين نمودند و با فخر الدوله ببغداد آمدند . فخر الدوله آنان را گرامى داشت و خلعت پوشاند و فرمان داد با ذى السعادتين حسن بن منصور بانبار بروند و رفتند و چون بنواحى انبار رسيدند . بنا را بتباهكارى و خرابى گذاشتند . ذى السعادتين عدهاى از آنان را دستگير كرد . سپس آنها را سوگند داد به طاعت و دست كشيدن از آزار سايرين داد و دستگيرشدگان را آزاد كرد . يك نويسندهء نصرانى از مردم دقوقا . سلطان بن ثمال را اشارت بدستگيرى ذى السعادتين كرد . بدين ترتيب كه چنين وانمود كند كه عقيل يورش آورده اند و همين كه سپاهيان ذى السعادتين براى دفاع بيرون آمدند و او تنها ماند . دستگيرش كنند . خبر اين امر به ذى السعادتين رسيد .
سلطان براى ذى السعادتين پيام فرستاد كه عقيليها به انبار نزديك شدهاند و از او خواست كه سپاهيان برايش روانه كند . ذى السعادتين در پاسخ پيام او گفت :
خودم با سپاه ميآيم و سپس دست بدست كرد . تا وقت حركت سپرى گرديد و آنچه