كه ميخواهد براى بازرسى خزائن و وارسى آن بقلعهايد و درها را باز كند ، فتح در پاسخ گفت : « من امروز دوا خوردم و تقاضا دارم امروز اين كار بالا آمدن بقلعه را بتأخير اندازيد زيرا كه من اعتماد بگشودن درهاى قلعه به كسى ندارم بجز خودم ، و به رسول ابا الجيش گفت : چون او را ديدى ، در اين امر مرددش كن ( رأى او را بزن ) ابن لؤلؤ چون آگاه از جريان احوال شد مادر خود را نزد فتح فرستاد كه سبب اين امر بداند . مادر او جون بقلعه بالا رفت ، مورد تكريم و احترام فتح قرار گرفت ، و اظهار طاعت ( بندگى ) نمود . او برگشت و بفرزندش گفت ترك اين حقطلبى خويش كند . سخن مادر را بشنيد ، و كس به قلعه روانه كرد و گوهرى كه در قلعه بود ميخواست . فتح مغالطه كرد و آن گوهر را نفرستاد . ابن لؤلؤ دندان بجگر نهاده ساكت شد و دريافت كه براى حصانت قلعه روش حق خواهى سودى نخواهد داشت . مادر ابن لؤلؤ به او مشورت داد تمارض كند و چنان وانمود سازد كه بيمارى شديد است ، و فتح را بخواهد كه از قلعه به زير آيد تا او را وصى خويش نمايد ، و هر گاه حاضر شد او را دستگير كند .
ابن لؤلؤ همين كار را كرد و ليكن فتح از قلعه به زير نيامد و عذر خواست و به الحاكم نامه نوشت و طاعت خود به او آشكار كرد و خطبه بنام او خواند ، و بر استاد خود عصيان بر ملا كرد و از الحاكم صيد او بيروت بخواست و آنچه در حلب از اموال بود متصرف شد ، ابن لؤلؤ از حلب بيرون شد و به انطاكيه رفت و روميها در آنجا بودند و نزد آنها اقامت گزيد .
صالح ابن مرداس ، فتح را در اين امر تشجيع كرد . و چون از حلب بازگشت مادر ابن لؤلؤ و زنانش با او بودند و آنان را در « منبج » ترك كرد و نمايندگان الحاكم حلب را تحويل گرفتند ، و حلب در دست آنها همچنان نقل و انتقال پيدا كرد تا اينكه بدست كسى از حمدانيان كه عزيز الملك ناميده ميشد افتاد . الحاكم او را پيش انداخت و را بولايت حلب منصوب كرد . و همين كه الحاكم كشته شد و الظاهر بجايش نشست ، او عليه الظاهر عصيان ورزيد و ست الملك ( ست ، كلمه اختصارى سپده » است كه بانو معنى ميدهد م . ) خواهر الحاكم فراشى
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 337
مساهمون: ابن الأثير
ص٣٣٧