و از يهودى بسيار بيشتر از آن .
العزيز عفو را دوست ميداشت و به كار ميبرد . از جمله بردباريهاى او اين است كه در مصر شاعرى بود بنام حسن بن بشر دمشقى . و بسيار هجو ميگفت . يعقوب بن كلس وزير العزيز و دبير خاصهء او را از زبان ابا نصر عبد اللّه الحسين قيروانى هجو كرد ( چهار بيت از اشعار هجو او را ذكر كرده كه هيچگونه فايدهاى بر نقل و ترجمهء آن به نظر نرسيدم . ) ابن كلس به العزيز شكايت او كرد ، و اشعارى كه گفته بود ، بازگو نمود . العزيز به او گفت اين چيزى است كه هر دو در آن مشتركا هجو شدهايم . تو هم در عفو از وى با من شريك شو .
اين شاعر بار ديگر زبان به هجو العزيز گشاد . متعرض الفضل هم شد . ابن زيارج نديم العزيز را هم ناسزا گفت . فضل شكايت او را به العزيز كرد ، وى بهم بر آمد و ليكن با آن همه به او گفت : بگذريد از او . آنگاه وزير العزيز بر او وارد شد و گفت :
براى عفو در اين باره ديگر معنائى بجاى نمانده است . و در گفتههايش اعتراض بر سياست و نقص هيبت پادشاه كشور است نام تو و مرا برده و از ابن زيارج نديم تو سخن و دشنام گفته است . العزيز خشمگين شد و امر بدستگيرى او داد . او را بىدرنگ دستگير كردند . پس از آن العزيز ملاحظه نمود او را آزاد كند . دنبال او فرستاد و وى را خواست وزير را در كاخ العزيز جاسوسى بود ، كه به وزير خبر داد وزير امر كرد او را بكشند و كشتند .
همين كه فرستادهء العزيز ، در طلب حسن بن بشر شاعر دمشقى آنجا رسيد . سر او را بريده يافت . بازگشته به العزيز خبر داد ، و او غصه دار شد .
چون العزيز درگذشت . فرزندش ابو على المنصور بجاى او نشست و به الحاكم بامر اللّه ملقب گرديد . او ولى عهد پدرش بود و يازده سال و شش ماه داشت كه بجاى پدر نشست . العزيز به ارجوان خادم كه سرپرست امور و شئون خانهء العزيز بود . وصيت كرده بود ، امور ملك را از جانب الحاكم سرپرستى كند ارجوان اقدام بانجا آن كرد و براى الحاكم بيعت گرفت . حسن بن عمار شيخ كتامه و سيد آن قوم پيش افتاد
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 232
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٣٢