درخواست كردهاند كه ديگرى را بجاى تو منصوب كند .
پس از آن عدهء از پيروان ابن طبرى نزد او رفتند كه بر نيروى او آگاه شوند ديدند كه عده او اندك است طمع كردند كه بر او غلبه نمايند و شروع بحيله و خدعه و مدارا كردند او هم مقابله به مثل كرد و آنها را فريب داد و به آنها گفت در جاى خود خواهد ماند تا آنها دوباره باز گردند آنها هم به شهر رفتند و چون آنها خارج شدند قبل از اينكه اتباع خود را جمع كنند و آماده جنگ شوند بحمله شتاب كرد .
چون به محل « بيضا » رسيد حاكم شهر و رؤساء و كارمندان ديوان و كسانى كه از فتنه پرهيز مىكردند به او پناه بردند و چون اسماعيل بن طبرى شنيد كه آن گروه نزد او رفتهاند ناگزير خود هم بملاقات او رفت و حسن او را گرامى داشت و نيكى كرد .
حسن وارد شهر شد و هر كه منحرف شده و بخاندان طبرى گرويده بود به او پيوست و ابن طبرى را ترك نمود . چون ابن طبرى وضع را بدانگونه ديد يكى از غلامان حسن را كه از اهالى « صقليه » و بسيار دلير بود به خانه يكى از مردم دعوت كرد سپس صاحب خانه از خانه خارج شد و استغاثه و فرياد زد كه اين غلام به خانه من به زور وارد شده و زن مرا بعنف ربوده و با حضور من مرتكب اين جنايت و هتك حرمت شده .
مردم هم جمع شدند و ابن طبرى آنها را تحريك كرد و گفت : اينها هنوز شهر را كاملا نگرفته و بر ما هنوز چيره نشدهاند چنين مىكنند پس اگر مسلط شوند چه خواهند كرد .
مردم را دستور داد كه نزد حسن بروند و او گمان مىكرد كه حسن از كيفر غلام دلير خود صرف نظر كند آنگاه مردم بر او بشورند و او را از شهر بيرون كنند .
چون مردم جمع شدند حسن امير آن مرد مدعى هتك حرمت را احضار كرد و سوگند داد او هم سوگند ياد كرد كه آن غلام آن كار زشت را كرده . حسن امر كرد كه
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 190
مساهمون: ابن الأثير
ص١٩٠