ارتباط پيدا كرد و محسن ( كه شيعه امامى بود ) به او گرويد . اين در زمان سيمين بار وزارت ابن فرات بود .
در زمان وزارت خاقانى او را تعقيب كردند و او مخفى شد و بناصر الدوله ( كه شيعه بود ) در موصل پناه برد و چند سال او را مخفى كرد . مقصود ناصر الدوله حسن بن عبد اللّه بن حمدان بوده كه در زمان حيات پدرش عبد اللّه بن حمدان به او پناه داد . پس از آن سوى بغداد رفت و در آنجا پنهان شد در بغداد معلوم شد كه او براى شخص خود ادعاى خداوندى مىكند . گفته شد حسين بن قاسم بن سليمان بن - وهب كه وزير مقتدر باللّه بود و ابو جعفر و ابو على هر دو فرزند بسطام و ابراهيم بن - محمد بن ابى عون و ابن شبيب زيات و احمد بن محمد بن عبدوس از او پيروى كردند و بعقيدهء او معتقد شدند و شايع شد كه آنها چنين عقيده دارند آنها را تعقيب كردند كه همه پنهان شدند و آن تعقيب در زمان وزارت ابن مقله كه وزير مقتدر باللّه بود .
آنها را پيدا نكردند .
در ماه شوال سنه سيصد و بيست و دو شلمغانى ظهور و قيام كرد . وزير ابن مقله او را دستگير و خانهاش را تفتيش كرد نامهها و كتابها در آن خانه بدست آورد و ديد كه پيروانش او را بما فوق بشر ( خداوندى ) خطاب مىكردند . يكى از نامهها به خط حسين بن قاسم بود . خط را بنويسندگان آن نشان دادند و آنها همه منكر شدند ولى شلغمانى اقرار كرد كه خود آنها مىباشد و خود مذهب خويش را منكر شد و ادعاى اسلام نمود كه خود از آنچه درباره او گفته و نوشته شده منزه و مبرى مىباشد .
ابن ابى عون و ابن عبدوس را هم دستگير كردند و باتفاق شلغمانى نزد خليفه بردند .
بهر دو دستور داد كه بر سر او بزنند و تبرى جويند چون هر دو را مجبور كردند ابن عبدوس دست دراز كرد و بر سر شلغمانى زد . اما ابن ابى عون كه دست بريش و سر شلغمانى برد و لرزيد و سر و روى او را بوسيد و گفت : تو خداوند و روزى دهندهء من هستى . راضى ( خليفه ) بشلغمانى گفت : تو كه مىگفتى من هرگز ادعاى خداوندى نكردهام پس اين وضع و مال چيست ؟ گفت من در كار ابن ابى عون چه گناهى دارم .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 14
مساهمون: ابن الأثير
ص١٤