او در سخن مردى خردمند و دانا و مذهب تشيع را هم برگزيده بود . گفت :
( ابراهيم ) من نزد توزون رفتم و خبر دادم . سخن من در او تاثير كرد و گفت : منهم بايد آن مرد را ببينم . گفتم : وسيله ملاقات را فراهم مىكنم اما بايد اين كار از ابن شيرزاد پوشيده شود . گفت : من مكتوم ميدارم . من هم بازگشتم و به آنها خبر دادم و گفتم : توزون فردا حاضر خواهد شد . شب يكشنبه چهاردهم ماه صفر من و توزون در حال پنهانى رفتيم و او را ديديم . توزون با او گفتگو و بيعت كرد و آن كار را مكتوم نمود . چون متقى رسيد من بتوزون گفتم : آيا به همان عهد و عزم ( بيعت مستكفى ) باقى هستى ؟ گفت : آرى . الساعه كار خودم را انجام مىدهم . اگر او بكاخ خلافت برسد براى من دشوار خواهد بود . او هم در همان هنگام متقى را تحت مراقبت قرار داد و ديدهاش را كور كرد . روز خلع متقى هم با مستكفى بيعت كردند و كار بدين گونه انجام گرفت .
متقى ( كور ) را هم آوردند و با مستكفى بيعت كرد و برده ( روپوش پيغمبر كه ميراث خلافت شده بود ) و قضيب ( عصاى خلافت ) را از او گرفت . آن زن هم قهرمانه ( مونث قهرمان كه پيشكار خليفه بود ) مستكفى شد و خود را علم ناميد و بر او تسلط و غلبه يافت كه تمام كارها را بدست گرفت . مستكفى بالله هم ابو الفرج محمد بن على سارى را وزير خود نمود كه روز چهار شنبه بيست و ششم ماه صفر بوزارت خوانده شد ولى از وزارت چيزى جز نام نداشت زيرا ابن شيرزاد كارها را اداره مىكرد . متقى را هم بزندان سپردند .
مستكفى بالله بتوزون خلعت داد و تاج هم بر سرش نهاد . مستكفى بالله هم ابو القاسم فضل بن مقتدر را تعقيب كرد زيرا او خلافت را ادعا مىكرد كه بعد از مدتى بدان رسيد و لقب المطيع لله را يافت . او هم بسبب تعقيب مستكفى پنهان شد و در تمام مدت خلافت مستكفى در حال اختفا بود . خانه او را كه مشرف بر رود دجله و نزديك خانه ابن طاهر بود ويران كردند و چيزى از آن نماند
.
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 139
مساهمون: ابن الأثير
ص١٣٩