تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 136

مساهمون:

ص١٣٦
بجاى او گماشت و چون به شهر « رقه » رسيد مردم شهر بر او تمرد كردند و او با آنها جنگ كرد و بر آنها پيروز شد روساء و اعيان شهر را گرفت و همراه خود بحلب برد .

سنه سيصد و سى و سه

بيان رفتن متقى ببغداد و خلع او

متقى ( خليفه ) باخشيد ( ايرانى ) محمد بن طغج فرمانرواى مصر نامه نوشت و از وضع و حال خويش شكايت كرد و او را نزد خود خواند او هم از مصر بحلب نزد خليفه رفت ابو عبد اللّه بن سعيد بن حمدان چون بر آن وضع آگاه شد حلب را بدرود گفت . ابن مقاتل هم در حلب با او بود چون ديد حمدان رفت خود را پنهان كرد و چون اخشيد رسيد ابن مقاتل ظاهر گرديد اخشيد هم او را گرامى داشت و او را مستوفى بلاد مصر نمود او در اداره خراج كسر آورد زيرا ناصر الدوله بن حمدان از او مال بمصادره و زور گرفته بود و مبلغ پنجاه هزار دينار كسر آورد اخشيد از حلب نزد متقى رفت كه او در شهر رقه بود و آن در تاريخ نيمه محرم بود چون رسيد متقى او را گرامى داشت و او هم مانند يك غلام در پيشگاه او ايستاد و بعد هنگام خروج پياده پيشاپيش او مىدويد متقى به او دستور داد كه سوار شود و او خوددارى كرد تا آنكه متقى خود پياده شد آنگاه اخشيد سوار شد كه متقى سوار شود مال بسيار عظيم و هداياى گرانبها هم بخليفه تقديم كرد بوزير ابو الحسين بن مقله هم مال و هديه داد همچنين ساير اتباع متقى سپس كوشيد كه متقى را همراه خود بمصر ببرد تا او بتواند بر تمام ممالك حكومت كند ولى متقى نپذيرفت اخشيد هم او را از سطوت توزون ترسانيد ولى او قبول نكرد . بعد از آن وزير ابن مقله گفت : اخشيد مرا نصيحت كرد ولى من نپذيرفتم ( پشيمان شد و افسوس خورد ) متقى نزد توزون نمايندگانى فرستاده بود كه با او صلح كند چنان كه پيش