باستقلال و استبداد جاى برادر را گيرد . دو برادر از يك ديگر بيمناك شدند . پس از آن ابو عبد اللّه يك گوهر گرانبها كه بجكم بدخترش داده بود هنگامى كه زن او شده در شب زفاف رونما بود كه بجكم آن گوهر را از كاخ خليفه ربوده و ابو عبد اللّه هم در همان هنگام آن را از دختر خود گرفته بود . چون نماينده ابو عبد اللّه نزد برادرش رفت و گوهر را نزد او بمعرض ديد گذاشت او گوهريان را احضار كرد كه بهاى آن را معلوم و معين كنند . چون گوهر شناسان حاضر شدند در وصف و گرانى آن مبالغه كردند او به آنها اعتراض كرد و قيمت آن را تا پنجاه هزار درهم كاست باز هم برادرش ابو عبد اللّه را سرزنش كرد و زشت گفت و معايب او را شمرد كه چگونه مال را بيهوده بباد داده پس از آن پنجاه هزار درهم بنماينده او داد و گوهر را بگرو گرفت و او را روانه نمود . چون نماينده نزد ابو عبد اللّه رفت و هر چه واقع شده بود نقل كرد اشك از چشم ابو عبد إله جارى شد . بنمايندهء خود گفت : ميخواستى به او بگويى جنون و تهور من ترا به اين مقام رسانيده و به اين منزلت ارجمند نشانده و ترا مانند قارون توانگر كرده سپس نيكىهاى خود را كه ببرادرش كرده بود يك بيك شمرد و باز اشك ريخت و چهرهء او دگرگون شد و علايم شر و بدنهادى پديدار گرديد . پس از چند روز ابو عبد إله غلامان خود را در كنار رود و در راه ورود ابو يوسف كمين گذاشت و دستور قتل او را داد . ابو يوسف از نهر بكنار رفت و آن راه كمين را گرفت ناگاه غلامان بر او هجوم بردند و در حالى كه او فرياد ميزد و استغاثه ميكرد : اى برادر مرا كشتند او را بقتل رساندند و برادرش مىشنيد و مىگفت : بلعنت خدا . ابو الحسين برادر ديگر آنها از خانه خود خارج شد كه خانه او جنب خانه ابو عبد إله بود وضع را ديد و گفت : اى برادر او را كشتى ؟ سپس ببرادرش دشنام داد و او را تهديد كرد .
او خاموش شد . پس از آن او را به خاك سپرد .
چون سپاهيان بر آن قتل آگاه شدند شوريدند و گمان بردند كه او زنده است .
ابو عبد إله دستور داد نبش قبر كنند و نعش او را در معبر اندازند تا مردم بدانند او مرده است و ديگر وجود ندارد . چون جسد بىروح را ديدند آرام گرفتند . ابو عبد إله هم
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 127
مساهمون: ابن الأثير
ص١٢٧