تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 88

مساهمون:

ص٨٨
مىدانستم او چگونه با خوارى نزد ما زيست مىكند و حال اينكه او ناظر نقابت ( رياست اشراف ) و امير الحاج است و اين دو كار بزرگترين مقام است و اگر او در مصر مىبود يكى از رعايا بشمار مىآمد . قاضى ابن باقلانى بسيار عتاب كرد و سخن بدرازا كشيد ابو احمد سوگند ياد كرد كه او خبر ندارد و فرزند خود ( رضى ) را احضار و در آن موضوع گفتگو كرد و او آن شعر را منكر شد . پدرش گفت : به خط خود بنويس و از خليفه پوزش بخواه و مخصوصا بنويس كه نسب مصرى ( خليفه مصرى ) مجعول است . سيد رضى گفت : چنين نخواهم كرد . پدرش گفت : آيا تو مرا تكذيب مىكنى ؟ گفت : هرگز من ترا تكذيب نمىكنم ولى من از ديلميان و خليفه مصرى مىترسم ( ديلميان شيعه بودند ) پدرش گفت : تو از كسى كه دور باشد مىترسى و از كسى كه نزديك باشد و ترا مىبيند و سخن ترا مىشنود نمىترسى ؟ و حال اينكه مىتواند خاندان ترا بباد دهد . سخن ما بين پدر و پسر بسيار رد و بدل شد و سيد رضى چيزى به خط خود ننوشت و پدرش بر او خشم گرفت و سوگند ياد كرد كه ديگر با او در يك شهر زندگانى نخواهد كرد و كار به جائى رسيد كه شريف رضى قسم خورد كه آن شعر از او نيست . آن داستان بدين گونه جارى شد . در خوددارى سيد رضى از انكار نسب علويان مصر دليل و برهان بر صحت نسب آنان مىباشد با اينكه او از دشمن بيمناك بود تن بانكار نسب آنان نداد . من ( مؤلف ) از گروهى از اعيان و بزرگان علوى تحقيق كردم آنها در صحت نسب علويان ( مصر ) هيچ شك و ريب نداشتند . بعضى ادعا كرده‌اند كه نسب آنها مجعول و غير صحيح مىباشد و برخى هم گفته‌اند كه جد آنها يهودى بوده . در زمان خليفه قادر در يك محضر نسب آنها را طعن كردند و نوشتند انتساب آنها بعلى امير المؤمنين صحت ندارد . كسانى از علويان كه در آن محضر نسب آنان را طعن و انكار نمودند سيد مرتضى و برادرش سيد رضى ( صاحب همان شعر ) و ابن بطحاوى و ابن ارزق علوى و ديگران بودند ( آنها را مجبور كردند حتى سيد رضى