بباغ مىرفت و از او كام مىبرد . براى تكميل فايده و نقض خرافات اين روايت را نقل نموديم ) در آن سال كرامة بن مربا گروهى بند كرده از كوفه وارد شد ادعا مىكرد كه آن گروه از قرمطيان مىباشند ( قبل از اين خروج قرامطه و علت قرمطى خواندن آنها را شرح داده بوديم ) آنها را زدند و شكنجه دادند كه همكيشان خود را نام ببرند و آنها گفتند ابو هاشم بن صدقه كاتب نيز با آنها هم كيش است او را گرفتند و بزندان سپردند .
در آن سال حارث بن عبد العزيز بن ابى دلف معروف بابن ليلى كه در زندان برادر خود عمر بن عبد العزيز مقيد و محبوس بود قيام كرد .
حارث در زندان تحت مراقبت گروهى از غلامان عمر ( برادرش ) در بند بود . چون عمر تسليم معتضد شد و بكر هم گريخت قلعه ( زر ) تحت امارت شفيع خادم ( عمر ) با گروهى از غلامان مانده اموال عمر هم در آن قلعه بود . ابو ليلى با شفيع گفتگو كرد و آزادى خود را از او خواست او موافقت نكرد . ابو ليلى از خادم مختص خود كه يكى از غلامان قلعه بود سوهان خواست و او هم سوهان را داخل طعام كرد و به او رساند ابو ليلى زنجير را با آن سوهان بريد و پاره كرد ولى به حال خود در پاى خويش گذاشت شفيع هر شب نزد ابو ليلى مىرفت و مىنشست و گفتگو و صحبت مىكرد و بعد از آن سوى بستر مىرفت و ميخوابيد در حالى كه شمشير آخته را زير بالش مىگذاشت و قرار مىگرفت . ابو ليلى كه زنجير را پاره كرده و آماده نهضت بود از شفيع درخواست كرد كه با او چند جامى تناول كند و او اجابت كرد . پس از بادهگسارى شفيع براى انجام كارى برخاست و رفت و چون او رفت ابو ليلى برخاست و در بستر جامه و چيزهاى ديگر انباشت و لحاف را بر آنها كشيد كه به صورت يك انسان غنوده نمايان شود . بكنيز خود كه در زندان به خدمت او گماشته شده گفت : اگر شفيع باز گردد بگو كه ابو ليلى خوابيد . خود هم در گوشهء پنهان شد و بند و زنجير را كه قبل از آن پاره كرده بود از پاى خود
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 7
مساهمون: ابن الأثير
ص٧