تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 273

مساهمون:

ص٢٧٣
محاصره و تفتيش كرد . او آن كار را ادامه داد تا آنكه ابو العباس راضى و هارون و على و عباس و ابراهيم و فضل را پيدا كردند و نزد قاهر بردند كه تمام آنها را مصادره كرده و مالشان را گرفت . آنها را بعلى بن يليق واگذار كرد كه او هم آنها را بمنشى خود سپرد كه حسن بن هارون باشد و او با آنها خوب رفتار كرد . ابو على بن مقله هم در مقام وزارت مستقر گرديد و عزل و نصب نمود . گروهى از كارمندان و عمال و منشيان را بازداشت كرد از جمله فرزندان بريدى كه آنها را از كار بر كنار و مصادره هم نمود ( مال گرفت ) .

بيان رسيدن و شمگير نزد مرداويج

در آن سال مرداويج ببرادر خود و شمگير كه در گيلان بود پيغام داد كه نزد او برود . رسولى كه نزد وشمگير رفته بود ابن جعد ناميده ميشد . او گويد : مرداويج مرا نزد برادرش و شمگير فرستاد و دستور داد كه ملاطفت بسيار با او كنم كه او را نزد برادرش مرداويج ببرم . چون بگيلان رسيدم و از حال او پرسيدم مرا نزد مردى بردند كه با جماعتى برزگر سرگرم برنجكارى بود . چون آن جماعت مرا ديدند در حالى كه پا برهنه و تن لخت بودند نزد من آمدند . آنها با شلوارهاى وصله دار با رنگهاى گوناگون و پاره و كهنه عورت خود را پوشانيده بودند چون وشمگير را ميان آنها ديدم و شناختم و بر او درود گفتم و تواضع بجا آوردم . من نامه برادرش را به او دادم و ممالك او را وصف نمودم و فزونى مال و نوال را گفتم . او يك حركت زشت با دهان خود حواله برادر نمود و گفت : او سياه پوشيد و تن به خدمت سياهپوشان داد . يعنى خلفاء بنى العباس ( سياه شعار آنها بود و وشمگير مخالف آن عمل بود ) من بسيار كوشيدم و تطميع كردم تا او راضى شد كه همراه من نزد برادر برود . چون بقزوين رسيديم من سعى كردم كه او سياه بپوشد ( شعار گيرد ) و او خوددارى كرد و پس از مدتى اصرار و استدلال قبول كرد . من از جهل و نادانى او چيزهائى ديدم كه از وصف آنها شرم دارم . ( او غافل از تعصب و رادمردى او بود . همين