تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 228

مساهمون:

ص٢٢٨
مقرون بمصيبت و بلاست . بعد با خنده از آن سالار پرسيد : فرماندهان و سالارانيكه مرا دچار و خوار كرده بودند در چه حالى هستند ؟ به او گفت : همه را مرداويج كشت او از آن خبر شاد شد و گفت : من دستورى ندارم كه به تو آزار برسانم او را سوار كرد و نزد مرداويج برد او هم اسفار را بگروهى از ياران خود سپرد او را به شهر رى ببرند و در آنجا باز دارند بعضى از ياران بمرداويج گفتند اتباع تو يار و سپاهى اسفار بودند و آنها در باطن با تو نيستند از او رخ تابيدند و به تو پيوستند و تو اغلب سالاران آنها را كشتى چگونه از شر آنها آسوده خواهى ماند شايد فردا باسفار رو ببرند و بر تو بشورند و ترا دستگير كنند ؟ مرداويج بر اثر اين پند دستور قتل اسفار را داد و خود به شهر رى رفت . درباره قتل اسفار خبر ديگرى هست كه گفته شده چون اسفار بقلعه الموت رسيد در دشت استراحت كرد تا بكوه بالا برود . اتفاقا مرداويج در آن ناحيه براى شكار رفته بود . در ضمن هم اخبار اسفار را تجسس ميكرد ديد در دشت در جنبشى هست . كسى فرستاد كه تحقيق كند ( آن شخص ) اسفار بن شيرويه را ديد كه با عده كم قصد قلعه را دارد كه گنج خود را بردارد و با مال تغيير احوال بدهد و سپاهى بوجود آرد و مرگ را بر مرداويج ببارد كه او را گرفت و يارانش را اسير كرد و همه را نزد مرداويج برد . مرداويج چون او را ديد پياده شده و سرش را بريد . كار مرداويج هم سامان گرفت و بر بلاد غالب گرديد و بقزوين بازگشت . نسبت بمردم قزوين بعد از قتل اسفار نيكى بسيار نمود و وعده افزايش احسان داد . گفته شد : اسفار به محل يك آسياى آبى پناه برد و سخت گرسنه بود از آسيابان نان خواست او نان و ماست پيش كشيد اسفار كه با يك غلام بود و ديگرى همراهش نبود نان خورد كه ناگاه مرداويج رسيد و به محل آسياب توجه كرد اثر اسب ديد از آسيابان پرسيد و او راز را آشكار كرد كه در درون محل دو سوار آرميده‌اند مرداويج داخل شد و اسفار را ديد و كشت . ( خبر نخستين اصح روايات است ) .