تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 192

مساهمون:

ص١٩٢
در رود اندازند . ابو الحسن بن فرات هميشه ميگفت . مقتدر مرا خواهد كشت كه اين قول و عقيده صدق يافت . روزى از نزد مقتدر در حالى كه سخت متحير و غمگين بود باز مىگشت . از علت حيرت و اندوه او پرسيده شد گفت : نزد امير المؤمنين بودم و در هر چيزى كه با او سخن راندم او مىگفت : آرى . در دو حال آرى مىگفت : به او گفتند ( بوزير ابن فرات ) اين دليل اعتماد و حسن ظن او نسبت بتست و او بر حسب عادت به تو شفقت و مهر دارد . گفت : نه به خدا او بهر كه هر چه ميگويد گوش مىدهد و به كار مىبندد من كجا ايمن باشم كه اگر بگويند : وزير را بكش و او مرا نكشد ؟ اگر به او چنين گفته شود خواهد گفت : آرى . به خدا او مرا خواهد كشت . چون وزير كشته شد هارون بن غريب با شتاب سوار شد و نزد وزير ( وقت ) خاقانى رفت و به او تهنيت و تبريك گفت . او چون شنيد فورا دچار غش شد و به حال اغما افتاد بحديكه هر كه در آنجا بود گمان برد كه او مرد . خانواده و ياران او هم همه شيون و فرياد و جزع كردند . چون به هوش آمد هارون از نزد او نرفت تا آنكه دو هزار دينار ( مژدگانى ) گرفت . اما براى فرزندان او ( ابن فرات ) جز محسن ( كه كشته شده بود ) مونس مظفر شفاعت كرد عبد اللّه و ابو نصر دو فرزندش آزاد شدند و به آنها خلعت هم داده شد بيست هزار دينار هم بخشيده شد ولى از حسن فرزندش بيست هزار دينار گرفته شد . ابو الحسن بن فرات وزير مردى كريم و لايق و با كفايت و نكوكار و خوش گفتار در سؤال و جواب و رئيس شايسته بود هيچ بدى در ذات خود نداشت مگر وجود فرزندش محسن . سخنى از ادباء و محدثين و شعرا نزد او جارى شد كه آنها فقير و سخت گذران هستند گفت : من كسى هستم كه حق يارى و نگهدارى و تامين معاش آنها را دارم آنگاه دستور داد ( كه باصحاب حديث - ) بيست هزار