تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 191

مساهمون:

ص١٩١
محسن را با آن حال گرفت و نزد مقتدر برد . مقتدر دستور داد كه او را به خانه وزير ببرند و وزير او را عذاب و شكنجه داد كه او مبلغى از مال را بپردازد و او از دادن حتى يك دينار خوددارى كرد چون مقتدر آگاه شد دستور داد او و پدرش ابن فرات بكاخ خليفه برده شوند . وزير ابو القاسم ( خاقانى ) بمونس و هارون بن غريب الخال و نصر حاجب گفت : اگر ابن فرات بكاخ خليفه برود براى خليفه مبالغ هنگفت تعهد خواهد كرد و آزاد خواهد شد علاوه بر اينكه اموال خود را مىبخشد خليفه را بگرفتن اموال ما تطميع و تعهد خواهد كرد كه مبالغ سنگين از ما براى خليفه بستاند آنگاه ما تسليم او خواهيم شد و ما را هلاك خواهد كرد . آنها سپاه و سالاران سپاه را تحريك كردند كه بشورند و بگويند بايد ابن فرات و فرزندش كشته شوند زيرا ما از دست آن دو در امان نخواهيم بود و تا آن دو زنده هستند ما آسوده نخواهيم شد . نمايندگان آنها ( نزد خليفه ) رفت و آمد كردند و مونس و هارون بن غريب الخال و نصر حاجب متفقا اصرار كردند كه بايد درخواست سپاه را اجابت كرد . مقتدر دستور داد كه نازوك ( نازك ) آنها را بكشد و او پدر و پسر را مانند گوسفند سر بريد . ابن فرات در روز يك شنبه روزه گرفته بود چون براى او طعام آوردند تناول نكرد و هنگام غروب هم طعام افطار نزدش نهادند و او امساك كرد و گفت : من عباس را در عالم خواب و رؤيا ديدم به من گفت : تو و فرزندت محسن روز دوشنبه مهمان ما خواهيد بود دانستم كه كشته خواهيم شد . روز دوشنبه اول فرزندش محسن را كشتند و سرش را نزد پدرش بردند او سخت جزع كرد بعد او را خواستند از دم شمشير بگذرانند گفت : آيا جز شمشير چاره نيست ؟ نزد من اموال و جواهر بسيار است خبر بدهيد مرا زنده بگذارند تا آنها را بدهم به او گفته شد : كار از اينها گذشته آنگاه او را كشتند و آن روز سيزدهم ربيع الاول بود . سن او هفتاد و يك و سن فرزندش محسن سى و سه سال بود . چون هر دو را كشتند سر هر دو را نزد خليفه مقتدر بردند و او دستور داد