تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
كرده‌ام . قاضى گفت : دروغ گفته‌اى كه خونت مباح است ما كتاب حسن بصرى را در مكه خوانديم و در آن چنين نديديم . چون وزير شنيد كه قاضى گفت : كه خونت مباح است ( حلال الدم ) بقاضى گفت : آنچه گفتى بايد بنويسى ( مقصود خونت حلال يا مباح است ) ابو عمرو تعلل كرد ولى حامد او را ملزم نمود كه بنويسد . او نوشت كه خونش مباح است و هر كه در آن مجلس بود نوشت و گواهى داد . چون حلاج آن را شنيد گفت : خون من براى شما حلال نيست و حال اينكه من با سلام معتقد و سنى هم هستم . من در اين اعتقاد چندين كتاب دارم اللّه اللّه خون مرا مريزيد . مردم هم پراكنده شدند وزير هم بخليفه نوشت و اجازه قتل او را خواست فتاوى فقهاء را هم براى خليفه فرستاد و خليفه اجازه قتل او را داد . وزير حلاج را برئيس شرطه ( پليس ) سپرد و او هزار تازيانه بحلاج زد حلاج چيزى نگفت و آه نكشيد . پس از آن يك دست و يك پاى او را بريد و باز دست و پاى ديگرش را قطع كرد و كشت و به آتش افكند تا سوخت و خاكسترش را بدجله انداخت ولى سرش را در ميدان بغداد آويختند پس از آن پسرش را بخراسان فرستادند زيرا در خراسان پيروانى داشت . اتباع و معتقدين او گفتند : او كشته نشده بلكه شبيه او بر خر سوار شده و تصور كشته شدنش رفت و او زنده است و پس از چهل روز باز خواهد گشت . بعضى از پيروان او ادعا كردند كه او را سوار خر ديدند كه راه نهروان را طى مىكرد و او گفته اينها گاو و نادان ميباشند كه گمان مىبرند من با تازيانه نواخته و كشته شده‌ام .

بيان حوادث

در ماه ربيع الاول همان سال آتش‌سوزى بزرگ در كرخ ( جانب شرقى بغداد ) رخ داد كه بسيارى از مردم در آن سوختند . مقتدر محمد بن نصر حاجب را بسالارى و ايالت شهر موصل منصوب كرد چون به محل امارت خود رسيد مخالفين خود را كه از اكراد مارانى بودند كشت و عده بيشتر از هشتاد تن از آنها را اسير