پوشيد و به خود عطر زد و شمشير را به خود بست ( آماده مرگ شد ) و آنها را احضار كرد آنها داخل شدند به آنها گفت : آنچه بر آن تصميم گرفتهايد به من ابلاغ شد . من مانند كسانى كه پيش از من بود مثل مستعين ( كه خلع شد ) و معتز ( كه كشته شد ) نخواهم بود . به خدا قسم من بيرون نيامدم تا آنكه آماده مرگ شدم و عطر به خود ماليدم ( كافور ) و برادر خود را وصى خود نمودم كه فرزندانم را نگهدارى كند .
اين شمشير من است به خدا قسم با آن خواهم زد تا بتوانم و تا قبضه آن در دست من است .
به خدا اگر يك مو از من كم شود بيشتر از شما هلاك خواهند شد و از ميان خواهند رفت .
تا كى اين مخالفت و تمرد و قيام ضد خلفاء و جسارت بر خدا ؟ در نظر شما يكسانند كسانى كه بحفظ و بقاء شما مىكوشند و كسانى كه نبيد مىنوشند ( بادهگسار باشد ) و از بلائى كه بر شما نازل شود خرسند گردد و از آنچه از دنياى شما ربوده باشد بهرهمند شود . شما خواهيد دانست كه بعضى از پيوستگان شما بيشتر از خانواده و فرزندان من نسبت بشما بدخواه و بدبين هستند . همانهائى كه مىگويند من مىدانم محل اختفاى صالح كجاست مگر صالح جز يكى از موالى ( مانند شما و از شما ) نيست چگونه من با او بتوانم زيست كنم اگر شما بدخواه او باشيد . اگر شما با او صلح كنيد براى خودتان بهتر خواهد بود و من همان صلح را براى طرفين تاييد و محكم خواهم كرد و اگر نخواهيد و اصرار كنيد كه به همين حال بدخواهى باشيد بكوشيد كه صالح را پيدا كنيد من از محل او اطلاع ندارم . به او گفتند : سوگند ياد كن كه از خفاگاه او آگاه نيستى . گفت : اگر سوگند ميخواهيد كه من آگاه هستم ولى بايد در حضور بنى هاشم باشد قضات هم بايد گواهى دهند و آن فردا روز جمعه بعد از نماز جمعه خواهد بود . سپس رو بمحمد بن بغا و با يك بال ( باى بيك ) كرد و گفت :
شما حضور داشتيد و ديديد كه صالح نسبت بمنشيان چه كرد و چگونه اموال آنها را ربود .
همچنين مادر معتز كه مال وى را گرفت و شما هم به اندازه او گرفتيد و ربوديد آن دو مرد ( محمد بن بغا و باى بيك ) با شنيدن اين جمله كينه او را در دل گرفتند . پس از آن همه خواستند او را خلع كنند ولى ترسيدند شورش و بلواى بر پا شود زيرا مال در خزانه
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 84
مساهمون: ابن الأثير
ص٨٤