دشمن خدا ( صاحب الزنج ) نيرومند شد و كارش بالا گرفت . اهالى بصره هم سخت مرغوب شدند و از جنگ دست كشيدند .
مردم خبر واقعه را بخليفه نوشتند . خليفه هم « جعلان » ترك را ( با لشكر ) به يارى آنها فرستاد و ابو الاحوص باهالى را والى « ابله » ( قبل از بصره آن محل بنام ابله از ابليوس يكى از سران سپاه اسكندر معروف شد و به همين نام ماند ) . يكى از سالاران ترك را بنام « جريح » به يارى والى فرستاد ( با عده ) . اما آن پليد صاحب الزنج كه اتباع خود را در آخر روز بشورهزار ابو قره كشيد و آنها را بهر طرف از چپ و راست فرستاد كه غارت كنند اين وقايع سال جارى بود از حوادث صاحب الزنج . ( بقيه در سنوات بعد ) .
بيان حوادث
در آن سال جنگى ميان لشگر خليفه و مساور بن شارى ( خارجى خريدار نفس خود براى جهاد كه تحت اللفظ شارى باشد ) رخ داد لشكر خليفه منهزم شد .
در آن سال معلى بن ايوب درگذشت .
سليمان بن طاهر والى بغداد و سواد ( عراق و پيرامون بغداد ) شد كه در ربيع الاول وارد شد . او از خراسان آمده بود . معتز به او خلعت داد و او ( از سامرا ) ببغداد رفت ابن الرومى درباره او گفت :
من غديرى من الخلائق ضلوا * فى سليمان عن سواء السبيل
عوضوه بعد الهزيمه بغدا * دكان قد أتى بفتر جليل
من يخوض الردى اذا كان من * فر أنابوه بالجزاء الجميل
يعنى : يار و مساعد من كيست كه مرا از خلق گمراه ( بر كنار كند ) كه در باره سليمان راه راست را گم كردهاند .
مردم پاداش فرار او را ايالت بغداد دادهاند انگار يك فتح بزرگ كرده ( در