تابع يكى بنام و نشان شدند و ما بين خود آنها هم اختلاف و ستيز بود ) .
بيان تمرد اهالى دمشق بر جيش بن خمارويه و مخالفت سپاه با او و كشتن او
در آن سال گروهى از سالاران سپاه بر جيش بن خمارويه تمرد كردند و مخالفت خود را آشكار نمودند و گفتند : ما ترا براى امارت خود نمىخواهيم و نمىپسنديم كنار برو تا ما عم ترا براى امارت اختيار كنيم . سبب اين بود كه او هنگام رسيدن بمقام امارت خرد سال بود . او هم خردسالان و بىخردان را مقرب كرد و رأى و انديشهء آنان را به كار بست و آنها رأى او را نسبت بسران سپاه و سالاران تيره كردند و نيت او را نسبت باتباع و ياران بد نمودند و او شروع ببدرفتارى كرد و سران سپاه را زشت گفت و تصميم گرفت آنها را تبديل و تغيير دهد و دارائى و نعمت آنان را سلب و تباه نمايد . آنها تصميم گرفتند كه او را بكشند و عم او را اختيار كنند . او آگاه شد و نتوانست خوددارى كند بلكه بر سوء نيت و بد رفتارى و درشت گوئى افزود . بعضى از آنها او را ترك كردند و « طغج بن جف » امير دمشق او را خلع نمود و سالارانى كه او را ترك كردند راه بغداد را گرفتند . محمد بن اسحاق بن كنداجيق و خاقان مفلحى و بدر بن جف برادر طغج و ديگران در مقدمهء آنان بودند . سالاران مصر از خانواده خود چشم پوشيدند و راه صحرا را طى كردند و چند روزى در بيابان گم گشته و سرگردان بودند و گروهى از آنها از شدت تشنگى زندگى را بدرود گفتند تا آنكه به دو منزل كوفه رسيدند و نزد معتضد رفتند به آنها خلعت داد و نيكى كرد و گرامى داشت .
بقيه سالاران در مصر به حال خلاف و ستيز نسبت به فرزند خمارويه ماندند .
منشى فرزند خمارويه كه على بن احمد ماردانى بود از آنها خواهش كرد كه آن روز را متفرق شوند و بروند . آنها رفتند و برگشتند . جيش هم دو عم خود را كشت