( عقيده مختلف بود ) . بايد تو از يارى او صرف نظر كنى داماد تو به اين كار ( خلافت ) احق و اولى مىباشد . محمد گفت . خدا او را بكشد كه نه به كار دين مىآيد نه به كار دنيا .
عبيد الله بن يحيى احمد بن اسرائيل و حسن بن مخلد را يار خود قرار داد .
روز عيد اضحى ( قربان ) مستعين نماز عيد را خواند محمد بن عبد الله نزد او رفت .
در آن هنگام علماء و فقهاء و قضات حاضر بودند . محمد به او گفت : تو قرار گذاشته بودى كه من هر چه بكنم بپذيرى و انجام بدهى خط تو هم نزد من است مستعين گفت : رقعه خط مرا بيار . رقعه را داد در آن صلح آمده ولى خلع مستعين نيامده بود . مستعين گفت : آرى صلح را منعقد كن . محمد خارج شد و بيرون « باب الشماسيه » خيمه زد . گروهى از ياران با او بودند ابو احمد رسيد و نزد او رفت و مدتى با هم گفتگو كردند و بعد هر دو رفتند . فرزند طاهر نزد مستعين رفت و به او خبر داد و گفت . پنجاه هزار دينار نقد به او داده مىشود و سى هزار مستمرى و او آزاد خواهد بود كه در شهر ( بغداد ) اقامت كند و به حج برود و خود را از خلافت خلع كند .
بغا را بايالت حجاز منصوب و وصيف را حكومت لرستان و اطراف آن را دهند كه يك ثلث ماليات قلم رو حكومت خود را بمحمد بن عبد الله اختصاص دهد و دو ثلث ديگر را بموالى و غلامان ترك بپردازد مستعين خوددارى مىكرد و گمان برد كه وصيف و بغا با او همراه هستند . گفت : هان شمشير و جلاد و نطع حاضر شود .
فرزند طاهر به او گفت : من همين جا مىنشينم و تو خواه و ناخواه بايد خود را از خلافت خلع كنى برضا يا باجبار و اكراه . او ناگزير تن بخلع خود داد .
علت اجابت اين بود كه چون محمد و بغا و وصيف با او گفتگو كردند هر يكى چيزى گفتند : او هم اول سخت خشم و خشونت به كار برد و درشت گفت ولى وصيف به او گفت تو بما دستور قتل باغر دادى كه روزگار ما باينجا رسيد و تو فرمان كشتن اتامش دادى و تو بما گفتى محمد با مايار و صميمى و مورد اعتماد
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 27
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٧