بام رفت محمد بن عبد اللّه هم با او بود . او برده ( ردا - عباى پيغمبر كه علامت موروثه خلافت بود ) را بر تن داشت . با مردم سخن گفت و آنها به حق صاحب برده ( پيغمبر ) سوگند داد كه باز گردند زيرا او در امان است و هيچ باكى از محمد ندارد .
مردم از او خواهش كردند كه سوار شود و نزد آنها بيايد زيرا از محمد بيمناك هستند مبادا او را نابود كند . او به آنها وعده داده كه بميل آنان رفتار كند چون محمد حال را بدان وضع ديد تصميم گرفت كه از بغداد خارج شود و بمدائن برود ، اعيان و بزرگان مردم نزد او رفتند و خواهش كردند كه از مردم عفو كند و گفتند آن كار اوباش بوده او هم به آنها پاسخ نيكو داد . مستعين هم از خانه محمد به خانه « رزق » خادم رفت كه در محل « رصافة » بود و آن انتقال در ماه ذى الحجه واقع شد . هنگامى كه او مىرفت محمد بن عبد الله ( بر حسب عادت ) پيشاپيش او پياده مىرفت و حربه خليفه را حمل مىكرد .
روز بعد مردم جمع شدند و به محل « رصافه » رفتند فرماندهان و بنى هاشم را فرمان دادند كه به خانه محمد بروند و او را همراه خود بيارند آنها هم رفتند و محمد با آنها سوار شد ولى عدهء خود را آراست و برابر مردم قرار گرفت و از آنها گله و سوگند ياد كرد كه براى مستعين يا جانشين او يا ديگرى از مردم هرگز بد نخواسته و او چيزى جز اصلاح حال مردم در نظر ندارد . مردم گريستند و براى او دعا كردند او هم نزد مستعين رفت .
محمد بن طاهر در كار و استقرار مستعين مىكوشيد تا آنكه عبد الله بن يحيى - بن خاقان رأى او را برگردانيد و گفت : شخصى را كه تو يارى مىكنى از حيث نفاق و بدنفسى و خبث طينت بدترين مردم است به خدا سوگند او دستور قتل ترا بوصيف و بغا داده و آن دو اين كار را بد دانستند و نكردند و اگر باور نمىكنى تحقيق كن . يكى از دلايل نفاق و ظاهر سازى او اين است كه چون در سامراء بود بسم الله را آهسته مىخواند ( در نماز ) و چون نزد تو آمد آن را بلند خواند
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 26
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٦