تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 154

مساهمون:

ص١٥٤

بيان قتل خجستانى

خجستانى در « طخارستان » بود كه خبر رسيد مادرش گرفتار شده او با شتاب جنبيد و چون نزديك هرات رسيد غلامى از غلامان ابو طلحه بنام « بينال ده هزار » از او امان خواست و پناه برد . خبر ابو طلحه به او زودتر رسيد ( كه آن غلام وضع را شرح داد ) . خجستانى هم غلامى داشت بنام « رامجور » كه گنج دار و حافظ اموال او بود . خجستانى با مزاح به او گفت : خواجه ( آقاى ) تو رسيده و امان خواسته چنان كه مىدانى تو خود مىدانى چگونه از او پذيرائى كنى . آن غلام ( از اينكه پناهنده آقاى او باشد ) رنجيد و كينه بدل گرفت و ترسيد كه آن غلام بر او مقدم شود . رامجور تصميم گرفت كه احمد را بكشد . احمد غلام ديگرى هم داشت بنام « قتلغ » كه آبدار او بود روزى به او شراب داد و احمد چيزى در مينا ديد دستور داد كه يك چشم قتلغ را بكنند او هم كينه او را بدل گرفت . « رامجور » و « قتلغ » هر دو توطئه‌چيدند كه احمد را بكشند ، روزى احمد در نيشابور هنگامى كه تازه از « طايكان » رسيده بود باده نوشيد و مست شد و خوابيد اتباع او متفرق و دور شدند . « رامجور » و « قتلغ » هر دو او را كشتند و آن در تاريخ شوال سنه دويست و شصت و هشت بود . رامجور خاتم احمد مقتول را گرفت و باصطبل برد و چند اسب از مهتر گرفت و عده سوار و نزد ابو طلحه روانه كرد . مژده قتل احمد را داد و خواست كه از او زودتر برسد . پس از آن رامجور در حجره را بر احمد بست . مردم مدتى منتظر و بعد بدگمان شدند . در را باز كردند و او را كشته ديدند . از سبب كشته شدن تحقيق كردند . مهتر و رئيس اصطبل به آنها گفت : رامجور خاتم او را نشان داد و اسب زين كرده گرفت . آنها رامجور را تعقيب كردند و نيافتند و پس از مدتى او را پيدا كردند علت پيدا شدن او اين بود كه كودكى از يك خانه بيرون آمد و آتش خواست از او پرسيدند آتش را در چنين روز گرمى براى چه ميخواهى ؟ گفت : براى سالار آش مىپزيم .