در بغداد ماند و بعد از آن گريخت و بسامرا رفت و از معتز عذر خواست و گفت :
من فقط براى اطلاع بر احوال و اخبار بغداد بدان سامان رفتم . معتز عذر او را پذيرفت و كار او را باز به او سپرد .
حسن بن افشين وارد بغداد شد و مستعين به او خلعت داد و اهالى « اشروسنه » با عدهء ديگرى ( همشهريها و اتباع پدرش ) تحت فرماندهى او قرار داد .
محاصرهء مستعين در بغداد
پس از آن معتز ابو احمد متوكل برادرش كه لقب موفق داشت بجنگ مستعين و محمد بن عبد الله فرستاد و درفش فرماندهى او را برافراشت . عده سپاه او از تركان و فراغنه ( اهالى فرغانه ) بالغ بر پنجاه هزار سپاهى گرديد ( در طبرى پنج هزار ) باضافه دو هزار جنگجوى مغربى . تمام امور كشور را هم به او واگذار كرد . سپاه را هم به او سپرد لشكر دارى و اداره سپاه هم بكلباتكين ترك واگذار شد . اين لشكر كشى و فرماندهى در بيست و سيم ماه محرم رخ داد ( از سنه - مذكور ) .
چون موفق با سپاه به محل « عكبرا » رسيد نماز ( جماعت ) خواند ( كه خود امام بود ) و خطبه كرد و نام معتز را بعنوان خليفه در خطبه برد و گزارش كار ها را بمعتز نوشت . از اهالى « عكبرا » نقل شده كه آنها ( سپاهيان ) سخت بيمناك بودند زيرا شنيده بودند كه محمد بن عبد الله آنها را قصد كرده . تمام قرى و قصبات ميان بغداد و « عكبرا » و پيرامون آنها را تاراج كردند . املاك و مزارع ويران شد و مردم همه گريختند .
چون ابو احمد مذكور با سپاه به محل « عكبرا » رسيد بسيارى از اتباع بغاى صغير ( از سپاه محمد بن عبد الله ) گريختند و به او پيوستند .
در هفتم ماه صفر ابو احمد و سپاه او بدروازه « باب الشماسيه » ( بغداد ) رسيدند يكى از اهالى بصره كه « باذنجانه » شهرت داشت گفت :