هستند هر چه دارى بگو او باز خاموش شد . آن دو تن ناگزير خارج شدند . يعقوب خبر حفر نقب و سعى در نجات حسن را بخليفه داد . مهدى دستور داد زندان او را تغيير دهند . پس از مدتى اسبابى فراهم شد كه حسن از محبس بگريزد . خليفه يعقوب را احضار كرد و چگونگى فرار حسن را پرسيد و دستگيرى او را خواست . يعقوب گفت : از او خبر ندارم ولى اگر خليفه از كوشش خود در طلب او بكاهد و او آرام بگيرد مىتواند او را پيدا كند به شرط اينكه به او امان بدهد . مهدى به او امان داد و از سعى در پيدا كردن وى منصرف شد . يعقوب توانست او را پيدا كند و نزد مهدى ببرد . حسن بن ابراهيم را نزد مهدى خليفه برد .
بيان ترقى و تقدم يعقوب نزد مهدى خليفه
پيش از اين خبر رسيدن يعقوب بمهدى را نوشتيم چون يعقوب نزد وى رفت و درباره حسن بن ابراهيم گفتگو كرد به او گفت : اى امير المؤمنين تو رعيت را مشمول عدالت و عنايت خود نمودى . آنها به تو بيشتر اميدوار شدند .
چند چيزى ( از كارهاى نيك ) اگر من ياد آورى كنم آنها را انجام خواهى داد و چند چيزى ( از كارهاى زشت ) پشت در خانه تو به كار مىرود و تو خبر ندارى اگر مرا مأمور رسيدگى به آن كارها كنى من هميشه گزارش خواهم داد و ترا هشيار و آگاه خواهم كرد .
مهدى قبول كرد و او را مأمور رسيدگى نمود . او هر وقت كه ميخواست بدون اجازه بر مهدى وارد مىشد و كارهاى نيك را به او پيشنهاد مىنمود و پند مىداد و مرزدارى و بناى قلعه و حصار و تقويت مجاهدين و غازيان را درخواست و اسراء را آزاد و زندانيان بىگناه يا مفلس را رها مىكرد و مردان عزب را زن مىداد و بدهكاران تهى دست را يارى مىنمود و بمردم فقير و عفيف صدقه مىداد و غرامت تنگدست را مىپرداخت . او نزد خليفه مقرب و بر منزلت و مقام او افزوده شد و