تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨
خود مىدانستم . ناگاه خبر دگرگون شدن اوضاع موصل بمنصور رسيد همچنين شورش اهل جزيره و اكراد و تسلط آنها . منصور پرسيد : چه كسى شايسته حكومت آن سرزمين است ؟ مسيب بن زهير گفت : اى امير المؤمنين من يك عقيده و راى دارم ولى مىدانم از من نخواهى پذيرفت ولى من از عقيده و نصيحت خود منصرف نمىشوم . گفت : بگو . گفت : هيچ كسى مانند خالد بن برمك براى آن سرزمين نخواهد بود . گفت : چگونه نسبت بما وفادار باشد پس از اينكه او را آزار داديم . گفت : تو او را تاديب و تعديل نمودى و من او را ضمانت مىكنم . گفت : او را احضار كن . او را احضار كرد غرامت را پرداخت و منصور از سيصد هزار ديگر صرف نظر كرد و براى او و براى فرزندش يحيى هر يكى جداگانه يك پرچم برافراشت كه يحيى والى آذربايجان باشد . يحيى به آن مرد فالگير كه به او مژدهء ايالت و امارت داده بود برخورد به او پنجاه هزار درهم داد ( كه او پنج هزار خواسته بود ) . خالد صد هزار درهمى را كه از عماره وام گرفته بود بواسطهء فرزندش يحيى براى اداى دين فرستاد . عماره بيحيى گفت : مگر من صراف پدرت بودم ؟ برخيز و مال را ببر كه هيچ گاه بلند نشوى . او هم ناگزير وام را برگردانيد . ( اين داستان كه حاكى كرم و سخاء مىباشد معروف است . گويند : به يحيى گفته بودند تو مرد سخى و كريم هستى ولى عيب تو تكبر تست . گفت من كرم و تكبر را با هم از عماره آموختم ) . خالد با محمد رفت و موسى بن كعب را از موصل عزل و خود در آنجا والى بود و فرزندش يحيى والى آذربايجان بود تا منصور درگذشت . احمد بن محمد بن سوار موصلى روايت مىكند : ما هرگز نسبت به هيچ والى به اندازه خالد احترام نمىكرديم و او هيبت داشت بدون اينكه بر ما سخت بگيرد ولى هيبت و رعب او در سينه ما بود .