تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 267

مساهمون:

ص٢٦٧
به فرزند خود مهدى دستور داد كه سوى رقه برود و در عرض راه وارد موصل شود و چون داخل شهر گردد موسى را بگيرد و بند كند و خالد بن برمك را بحكومت آن ديار برقرار نمايد . خود منصور هم تظاهر كرد كه قصد بيت المقدس را دارد . منصور هم از خالد بن برمك سه هزار هزار درهم غرامت مطالبه مىكرد و به او سه روز مهلت داده بود كه اگر آن مال را ندهد او را بكشد . خالد به فرزند خود يحيى گفت : اى فرزند نزد عمارة بن حمزه و مبارك ترك و صالح صاحب مصلى و ديگر كسان برو و آنها را بر حال ما آگاه كن ( و از آنها وام بگير ) . يحيى گويد : من نزد آنها رفتم بعضى از آنها مرا نپذيرفتند ولى مال را فرستادند و بعضى مرا طرد كردند و در خفا نقد را ادا كردند . من نزد عمارة بن حمزه رفتم . او رو به ديوار كرده بود . چون وارد شدم به من توجه و اعتنا نكرد و روى خود را از ديوار برنگردانيد سلام كردم جواب ضعيف داد ولى پرسيد : حال پدرت چون است ؟ من وضع او را شرح دادم و صد هزار درهم از او وام خواستم . گفت : اگر بتوانم چيزى خواهم فرستاد . من خارج شدم در حالى كه او را نفرين مىكردم چون نزد پدرم رفتم و وضع خود را با تكبر او شرح دادم ناگاه مال از طرف عمارة بن حمزه رسيد . ما در مدت دو روز توانستيم دو هزار هزار و هفتصد هزار وجه نقد فراهم كنيم و سيصد هزار مانده بود كه گرد آوردن آن بسيار دشوار بوده و اگر فراهم نشود همه چيز از بين مىرود . من آن روز سخت غمگين و متفكر و متحيرم بود . از پل مىگذشتم ناگاه كسى جست و به من گفت : خبر خوشى براى تو دارم . من اعتنا نكرده گذشتم او دويد و لگام مركب مرا گرفت و گفت . مىبينم تو غمگين هستى . به خدا قسم فردا خرسند خواهى شد . تو در همين محل خواهى بود و پرچم حكومت پيش تو افراشته خواهد شد . من از سخن او تعجب كردم . بعد به من گفت اگر چنين شود تو به من پنج هزار درهم مژدگانى بده . گفتم : خواهم داد در حالى كه چنين چيزى را دور از بخت