برخاستم كه بروم . پس از يك ساعت ( سكوت ) به من گفت : من در عالم خواب و رؤيا چنين ديدم انگار مردى اين اشعار را براى من انشاد مىكرد .
أأخى خفض من منا كا * فكان يومك قد اتاكا
و لقد اراك الدهر من * تصريفه ما قد أراكا
فاذا اردت الناقص العبد * الذيل فانت ذاكا
ملكت ما مملكته * و الامر فيه الى سواكا
يعنى : اى برادرك من آرزوهاى خود را كم كن . انگار روز ( مرگ ) تو رسيده است . روزگار از كارهاى گوناگون هر چه بايد به تو نشان بدهد داده است .
اگر بخواهى بنده ناقص و خوار را بشناسى بدان كه او تو هستى .
مالك شدى هر چه در دست دارى و حال اينكه هر چه دارى براى ديگرى خواهد بود .
اين رويا موجب نگرانى و پريشانى من شده . غم و اندوه من از اين است كه ديدم و شنيدم . من گفتم : اى امير المؤمنين هر چه ديدى خوب ديدى .
مدتى نگذشت كه او سوى مكه رخت بست .
چون از بغداد براى حج رفت در كاخ « عبدويه » منزل گزيد در آنجا در سيم ماه شوال هنگامى كه بامداد ميخواست روشن شود يك اختر سه بار فرود آمد ( شهاب ساقط شد ) اثر آن تا طلوع آفتاب باقى ماند .
مهدى را نزد خود خواند كه مهدى براى بدرقه و وداع او همراه بود . وصيت كرد و راجع بمال و سلطنت و حفظ آن دستورها داد . هر روز هم آن دستورها با تعاليم ديگر را صبح و عصر تاكيد ميكرد . چون روز سفر رسيد به او گفت : من چيزى باقى نگذاشتم كه به تو نگفته باشم . چند دستور ديگرى مانده ميخواهم به تو بدهم و يقين دارم به آنها عمل نخواهى كرد .
منصور يك صندوق داشت كه دفاتر علم خود و علم پدران خود در آن پنهان شده و هميشه قفل شده و بسته و هيچ كس بر آن واقف نبوده كليد آن فقط در دست او بوده