كار « شقنا » باز بالا گرفت و بر ناحيه « قوريه » غلبه كرد و همه جا آشوب كرد و فساد و هرج و مرج شايع گرديد عبدالرحمن ناگزير دوباره او را قصد كرد . و آن در سنه صد و پنجاه و دو بود . باز « شقنا » پايدارى نكرد و بكوه پناه برد و عبدالرحمن اموى خسته شد و برگشت .
در سنه صد و پنجاه و سه لشكرى بفرماندهى بدر غلام خود براى سركوبى او فرستاد . « شقنا » گريخت و دژ خود را تهى كرد . نام آن دژ « شيطران » بود بعد از آن عبدالرحمن اموى شخصا او را تعقيب كرد و آن در سنه صد و پنجاه و چهار بود .
« شقتا » تاب نياورده گريخت . در سنه صد و پنجاه و پنج ابو عثمان عبيد اللّه بن عثمان از طرف عبدالرحمن لشكر كشيد . « شقتا » او را فريب داد و لشكر را ضد او برانگيخت عبيد اللّه با عده كم گريخت و « شقتا » لشكرگاه او را بيغما برد و گروهى از بنى اميه را كشت كه در عداد لشكريان در آمده بودند .
در همان سال صد و پنجاه و پنج باز « شقنا » پس از غارت لشكر عبيد اللّه دژ « هواريين » معروف بمدائن را گرفت كه در آن عامل عبدالرحمن بود « شقنا » او را فريب داد تا از دژ آمد بيرون او را گرفت و كشت و اسبها و سلاح و هر چه در آن دژ بود ربود .
بيان قتل معن بن زائده
در آن سال معن بن زائده شيبانى در سيستان كشته شد . منصور او را امير آن ديار كرده بود . چون بدان مكان رسيد « رتبيل » را ( كابل شاه ) به دادن ماليات چند سال معوقه وادار كرد . او كالا فرستاد و قيمت آنها را بيش از بهاى حقيقى معين نمود . معن بر او خشم گرفت و سوى « رخج » لشكر كشيد . فرماندهى مقدمه لشكر را ببرادرزادهء خود يزيد بن زائده ( فرزند مزيد بايد باشد ) واگذار كرد و چون بدان محل رسيد « رتبيل » بزابلستان رفت كه مدت تابستان را در آنجا بگذراند . فرزند مزيد « رخج » را گشود و اسراء بسيار گرفت كه در ميان آنها « فرج » رخجى فرزند زياد كه كودك بود .