سن او چهل و هشت سال . او از تاريخ ظهور تا زمان قتل سه ماه به پنج روز كم زيسته بود .
گفته شده : علت شكست و قتل او اين بود كه چون اتباع منصور منهزم شدند دستور داد منادى ندا دهد كه كسى گريختگان را دنبال نكند و چون از تعقيب گريختگان بازماندند آنها گمان بردند كه دشمن مغلوب شده برگشتند و كار را پايان دادند .
منصور خبر فرار سپاه خود را شنيد تصميم گرفت كه به شهر رى پناه برد نوبخت منجم رسيد و گفت : اى امير المؤمنين تو پيروز خواهى شد . ابراهيم هم كشته مىشود در همان اثنا خبر قتل ابراهيم رسيد او اين بيت شعر را براى تمثل به زبان آورد :
فالقت عصاها و استقر بها النوى * كما قر عينا بالاياب المسافر
يعنى : عصاى خود را انداخت و دورى را پايان داد و قرار گرفت مانند مسافرى كه در مراجعت و استقرار چشمش روشن مىشود ( كنايه از خاتمه كار ) منصور بنوبخت دو هزار جريب زمين در نهر حويزه ( خوزستان ) بخشيد . سر ابراهيم را نزد منصور بردند چون آن سر بريده را ديد گريست بحديكه اشك منصور بر همان سر بريده چكيد . گفت : به خدا قسم من به اين كار خشنود نبودم ولى تو به من مبتلا شدى . بمردم اجازه ورود داد هر كه داخل مىشد بابراهيم بد ميگفت و از او مىكاست نامش را بزشتى مىبرد كه منصور را خرسند كند ولى منصور گرفته و ترش رو و غمگين بود تا آنكه جعفر دارمى وارد شد . ايستاد و دورود گفت پس از دورود چنين سخنى به زبان آورد : اى امير المؤمنين خداوند بر اجر تو در مصيبت پسر عم تو بيفزايد خداوند او را بيامرزد و گناهش را كه در حق تو ظاهر شده ببخشد .
روى منصور زرد شد رو به او كرد و گفت اى ابا خالد مرحبا . بيا اينجا بنشين مردم دانستند كه اين قبيل سخن و دلدارى بيشتر موجب خشنودى و خرسندى او مىباشد همه مانند آن سخن گفتند ( و از دشنام خوددارى كردند ) .
گفته شده : چون آن سر را نزد منصور بردند يكى از نگهبانان تفى بر آن انداخت