تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 144

مساهمون:

ص١٤٤
سر و ريش مرا بتراشيد ( حيله انديشيد ) آنها هم هر چه گفته بود كردند او نزد سپهبد رفت و گفت : آنها دانستند كه من هواخواه تو هستم نسبت به من چنين كردند و چنان به او گفت : من با تو همراهى مىكنم و رخنه سپاه را به تو نشان مىدهم . سپهبد باور كرد و او را مقرب نمود . در دروازهء دژ يك سنگ درشت بود كه مردان آن را مىكشيدند و بر در مىنهادند يا بر مىداشتند و دروازه را مىگشودند چون سپهبد ابو الخصيب را مورد لطف و عنايت و اعتماد نمود دروازه را به او سپرد . او هم دربان شد و بدستور او در را مىبستند و باز مىكردند تا آنكه سپهبد با او انس گرفت . و وثوق كامل يافت . ابو الخصيب بروح و خازم نوشت و آن را با تير انداخت و به آنها خبر داد كه حيله وى كارگر شده به آنها هم وعده داد كه در همان شب در را خواهد گشود . چون شب فرا رسيد دروازه را باز كرد لشكر داخل دژ شد مدافعين و سپاهيان را كشتند و زن و فرزند را اسير كردند شكله مادر ابراهيم بن مهدى را اسير كردند ( همسر مهدى خليفه و بعد فرزندش ابراهيم خليفه شد ) . سپهبد هم زهرى براى خودكشى آماده كرده بود آن را نوشيد و مرد . گفته شده آن وقايع در سنه صد و چهل و سه رخ داد .

بيان حوادث

در آن سال سليمان بن على بن عبد اللّه بن عباس كه امير بصره بود در حال امارت وفات يافت . سن او پنجاه و نه سال بود برادرش عبد الصمد بر او نماز خواند . در آن سال نوفل بن فرات از امارت مصر عزل و حميد بن قحطبه بجاى او نصب شد . اسماعيل بن على بن عبد اللّه امير الحاج شد . امراء و حكام هم همان كسانى كه سال پيش بودند . عباس بن محمد برادر منصور از طرف منصور بامارت جزيره و شهرستانهاى