را هم كه يكى از گروگان بود كشت و سرش را با سر پدر نصب نمود . ابو الاسود بن يوسف كه از گروگان بود زنده ماند كه بعد شرح حال او خواهد آمد .
اما صميل ( شمرزاده ) هنگامى كه يوسف تن بفرار داد او در شهر « قرطبه » ماند و فرار نكرد . عبدالرحمن او را نزد خود خواند و درباره يوسف از او تحقيق كرد . او گفت : كار خود را از من مكتوم كرد و به من چيزى نگفت و من هيچ اطلاعى ندارم .
گفت : بايد بگويى و خبر او را بدهى . گفت : اگر او زير پاى من باشد ( اصلاح عرب و مقصود از نزديك بودن است ) او را به تو تسليم نمىكنم . عبدالرحمن صميل را با دو فرزند يوسف به زندان سپرد . چون ديگران از زندان گريختند او از فرار عار داشت در زندان ماند . بعد سالاران مضر ( قبايل ) را بزندان بردند تا او را مشاهده كنند او را مرده ديدند و نزد او يك جام و نقل بود . آنها گفتند : اى ابا جوشن ( كنيه او كه جد او ذا الجوشن پدر شمر بود ) ما ميدانيم كه تو چيزى نخوردى ( كه بميرى ) ولى به تو دادند كه بنوشى و بميرى .
بيان حوادث
در آن سال اذفونش « پادشاه » « جليقيه » درگذشت بعد از او فرزندش « درويليه » بر تخت نشست . او از پدرش دليرتر و سياست او او بهتر بود مملكت را بهتر از پدر اداره و ضبط كرد . پدرش مدت هيجده سال سلطنت كرد .
چون فرزندش بر اورنك ملك نشست كار او بالا گرفت و عظمتى بسزا يافت و چون نيرومند شد مسلمين را از مرزهاى كشور اخراج كرد و شهر « لك » و پرطقال ( پرتقال كه اكنون كشور است ) و « شلمنقة » و « قشتياله » را تملك و تصرف نمود و تمام آن شهرها كه نام برده شده از اندلس بوده .
در آن سال منصور برادرزاده عبد الوهاب بن ابراهيم امام را بهمراهى حسن بن قحطبه با سپاهى كه عدهء آن بالغ بر هفتاد هزار بود براى فتح « مطليه » ( مالت ) روانه كرد . حسن در آن واقعه اثر مهم و نمايان داشت .