ما زيست كن و گر نه نزد مولاى خود برگرد به شرط اينكه سوگند ياد كنى كه ديگر با ما نستيزى و هرگز بما دروغ نگوئى و هر چه ديدى بگويى . او نزد مولاى خود نصر برگشت . ابو مسلم گفت : اين مرد مردم پرهيزگار را از نبرد شما باز خواهد داشت زيرا آنها ما را غير مسلمان دانستهاند . ( او اسلام و ايمان ما را ديده حقيقت را خواهد گفت ) .
چنين بود كه مردم آنها را ( اتباع ابو مسلم ) بتپرست مىدانستند كه خون و مال و ناموس مسلمين را مباح مىكنند .
چون يزيد نزد مولاى خود برگشت به او گفت : نبايد به تو مرحبا گفت . به خدا قسم او تو را زنده نگذاشت مگر براى اينكه نسبت بما حجت باشى ( كه اسلام آنها را ثابت كنى ) يزيد گفت : به خدا چنين است . آيا گمان مىكنى بعد از اينكه به من سوگند دادند و عهد گرفتند من دروغ بگويم ؟ من مىگويم آنها نماز را در وقت خود مىخوانند و اذان مىگويند و قرآن ميخوانند و نام خداوند را بسيار تقديس مىكنند و به زبان مىآرند . آنها براى پيغمبر خدا ( خاندان پيغمبر ) دعوت ميكنند من يقين دارم كه كار آنها بالا خواهد گرفت . اگر تو مولاى من نبودى هرگز نزد تو بر نمىگشتم و نزد آنها مىماندم .
اين نخستين جنگى بود كه ميان آنها واقع شد .
در اين سال خازم بن خزيمه ( جد اعلاى اسد الله علم ) مرورود را گشود و حاكم شهر را كشت ( به يارى ابو مسلم ) . آن حاكم از طرف نصر بن سيار در آن ديار حكومت مىكرد . علت اين بود چون او ( خازم ) كه از ياران بنى العباس بود خواست در مرورود قيام كند بنى تميم مانع شدند به آنها گفت : من يكى از شما هستم اگر پيروز شوم شهر را براى شما فتح مىكنم و اگر كشته شوم كه شما از من آسوده خواهيد شد . آنها ( بنى تميم ) او را آزاد گذاشتند او در قريه گنج رستاق ( رسته ) لشكر زد . از طرف ابو مسلم هم نضر بن صبيح به يارى و مدد او رسيد . خازم شبانه بر مرورود شبيخون زد . بشر بن جعفر سعدى را كشت او از طرف نصر بن سيار حكومت مىكرد
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 279
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٧٩