ابراهيم بن سلمة از قبول امارت وى خوددارى كرد .
ابراهيم امام به آنها ( شيعيان بنى العباس ) گفت : من تصميم گرفتهام كه ابو مسلم را امير شما كنم به آنها امر داد كه بايد فرمانبردار و مطيع باشيد . بعد به او ( ابو مسلم ) گفت : تو از خاندان ما هستى وصيت و دستور مرا فرا گير و بدان عمل كن .
باهل يمن توجه كن و ميان آنها باش و بدانكه خداوند اين كار را ( خلافت ) بدست آنها انجام خواهد داد ( چون در آن زمان بمخالفت بنى اميه كمر بسته بودند ) نسبت ( بقبايل ) ربيعه بدگمان و بر حذر باش . اما ( قبايل ) مضر بدانكه دشمن نزديك تو هستند . بهر كه بدگمان شوى يا شك و ترديد پيدا كنى او را بكش .
اگر بتوانى در خراسان يك تن عرب زبان مگذار ( همه را بكش و اخراج كن ) .
هر طفلى كه قد او پنج وجب باشد و در او شك ببرى بكش ( قتل اطفال قبل از بلوغ زشت بود ) با اين پير هم مخالفت مكن مقصود سليمان بن كثير از دستور او سر مپيچ اگر براى تو مشكلى پيش آيد با او مشورت كن كه راى و فكر او فكر من است و از من با بودن وى بىنياز باش .
اخبار ديگر ابو مسلم خواهد آمد بخواست خداوند .
بيان قتل ضحاك خارجى
پيش از اين نوشته بوديم كه ضحاك بن قيس خارجى عبد اللّه بن عمر بن عبد العزيز را در واسط محاصره كرده بود . چون محاصره او به طول كشيد فرزند عمر پس از مشورت تصميم گرفت كه او را از ادامهء محاصره باز داد و بجنگ مروان تشويق نمايد .
پسر عمر به او پيغام داد كه پايدارى شما در اينجا سودى ندارد اگر بتوانى بجنگ مروان برو كه اگر غالب شوى من نسبت به تو مطيع خواهم بود آن هم پس از قتل مروان . فرزند عمر با ضحاك خارجى صلح كرد و خود نزد او رفت و پشت سرش نماز خواند ( او را خليفه دانست ) . آنگاه ضحاك سوى كوفه رفت و پسر عمر در واسط ماند .