در امان نيستم . با نصر هم آغاز ستيز كرد . نصر به او پيغام داد كه همراه جماعت و باعث طمع دشمن ( بتسخير بلاد ) مباش او اجابت نكرد بيرون رفت و لشكر زد بنصر پيغام داد كه كار امارت را بشورى واگذار كن .
حارث جهم بن صفوان رئيس جهميه را ( فرقه از خوارج ) كه مولاى راسب بود دستور داد كه مرامنامه خود را براى مردم بخواند و مردم را به مطابعت خويش دعوت كند چون مردم مرام او را شنيدند به او گرويدند و بر عده او افزوده شد .
حارث بنصر پيغام داد كه سالم بن احوز را از رياست شرطه ( پليس ) عزل كند و حكام و عمال خود را تغيير دهد و متفقا تصميم بگيرند كه مردانى را براى حكومت اختيار كنند كه بكتاب خداوند ( قرآن ) عمل نمايند . نصر مقاتل بن سليمان و مقاتل بن حيات را براى تشكيل شورى برگزيد و حارث مغيرة بن شعبه جهضمى و معاذ بن جبله را اختيار كرد ( كه از طرفين براى انتخاب حكام شورى تشكيل دهند ) . نصر بمنشى خود دستور داد كه سنن و آئينها را تدوين كند كه چهار مرد شورى به موجب آنها عمال و حكام و مرزبانان را اختيار كنند و بسمرقند و طخارستان اعزام دارند .
حارث ادعا مىكرد كه او خداوند پرچمهاى سياه مىباشد ( شعار بنى العباس كه در آن زمان معلوم نبود از چه كسى يا فرقه نمايان مىشود ولى مردم به خود وعده ظهور شعار سياه مىدادند ) . نصر به او پيغام داد اگر تو ادعا بكنى كه حصار دمشق را ويران و دولت بنى اميه را منقرض مىكنى بيا و از من پانصد راس ( اسب ) و دويست شتر با هر چه بخواهى از ( نقد ) اموال بگير و ( براى انجام اين كار ) برو .
بجان خود قسم اگر تو آن كسى هستى كه چنين كارى را انجام مىدهد ( شخص موعود كه بنى اميه را منقرض كند و در آن زمان معلوم نبود ولى بر زبانها جارى شده بود ) بدان كه من در دست تو و تحت اختيار تو خواهم بود و اگر تو آن شخص نباشى بدان كه عشيره خود را هلاك و نابود مىكنى . ( نصر و حارث از يك قبيله بودند ) .
حارث گفت : من مىدانم كه حق چنين است ولى كسى بر اين كار با من بيعت
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 259
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٥٩