اهالى هم همه روزه از شهر خارج مىشدند و نبرد مىكردند و گاهى هم شبيخون مىزدند چون سخت دچار بلاهاى پىدرپى شدند ناگزير امان خواستند به شرط اينكه سعيد بن هشام را تسليم كنند همچنين دو فرزندش عثمان و مروان و مردى كه بسكسكى مشهور بود هميشه بر لشكر مروان حمله مىكرد . همچنين يك مرد حبشى كه آلت خر بر اسفل اعضاء خود مىبست و مىگفت : اى بنى سليم اى زادگان فلان و فلان اين علم شماست . دشنام بسيار مىداد . اهالى اجابت و آنها را تسليم كردند . مروان هم سعيد و دو فرزندش را بند كرد و سكسكى را كشت و حبشى را ببنى سليم داد كه آنها اسفل اعضاء و بينى او را بريدند و او را مثله كردند .
گفته شد : چون سليمان بن هشام از ميدان مصاف گريخت بعبد اللّه بن عمر بن عبد العزيز در عراق پناه برد بعد با او نزد ضحاك ( خارجى ) رفت و با او بيعت كرد و او را بر جنگ مروان تحريص و تشجيع نمود . شاعر آنها ( خوارج ) گفت :
أ لم تر أن اللّه اظهر دينه * و صلت قريش خلف بكر بن وائل
يعنى مگر نمىبينى چگونه خداوند دين خود را نمايان كرد كه قريش ( سليمان از بنى اميه و بنى اميه از قريش ) پشت بكر بن وائل ( قبيله كه ضحاك خارجى از آنها بود ) نماز خواند .
چون نضر بن سعيد حرشى كه والى عراق شده بود چنان كه شرح حال او خواهد آمد حال را بدان گونه ديد و دانست طاقت مقابله عبد اللّه بن عمر بن عبد العزيز را نخواهد داشت ( والى سابق و مقيم عراق ) نزد مروان رخت كشيد و چون بقادسيه رسيد ابن ملحان والى كوفه از طرف ضحاك او را تعقيب كرد نضر با او جنگ كرد و او را كشت . ضحاك بعد از قتل وى مثنى بن عمران عائذى را بامارت كوفه منصوب كرد .
بعد از آن ضحاك در ماه ذى القعده ( سال مزبور ) موصل را قصد كرد . ابن هبيرة ( از طرف مروان بامارت عراق منصوب شده بود ) وارد عين التمر ( شفاثا - نزديك كربلا ) شد . مثنى بن عمران بجنگ او رفت چند روزى نبرد كردند . مثنى با عده از