تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 238

مساهمون:

ص٢٣٨
چون سليمان گريخت آنها هم گريختند و بابراهيم و عبد العزيز بن حجاج ملحق شدند . آنها ( قسريها ) به يكديگر گفتند : اگر دو فرزند وليد زنده بمانند و مروان آنها را آزاد كند و كار ( خلافت ) را به آنها بسپارد از كشندگان پدر خود يك تن زنده نخواهند گذاشت . عقيدهء ما اين است كه آنها كشته شوند . يزيد بن خالد آن عقيده را پسنديد . ابو الاسد غلام خالد را خواست و به او دستور قتل آن دو تن را داد . او رفت و در آنجا يوسف بن عمر ( قاتل خالد ولى نعمت او ) را ديد اول او را كشيد و گردنش را زد . در آنجا ابو محمد سفيانى بود خواستند او را بكشند او بيكى از غرفه‌هاى زندان پناه برد و در را بر خود بست و هر چه توانست اثاث و فرش پشت در نهاد و آنها نتوانستند در را باز كنند يا بشكنند خواستند آتش بزنند آتش ميسر نشد كه ناگاه شنيدند خيل مروان داخل شهر شده آنها گريختند . ابراهيم ( خليفه وقت ) هم گريخت و پنهان شد . سليمان هم هر چه در بيت المال بود ربود و ميان اتباع خود تقسيم نمود و خود با عدهء خويش شهر را بدرود گفتند .

بيان بيعت مروان بن محمد بن مروان

در آن سال در دمشق بيعت مروان انجام گرفت و او خليفه شد . سبب اين بود كه چون او وارد دمشق شد و ابراهيم بن وليد و سليمان گريختند . غلامان و بستگان وليد شوريدند و بخانهء عبد العزيز بن حجاج بن عبد الملك هجوم بردند و او را كشتند و قبر يزيد بن وليد را نبش كردند و نعش او را بر در « جابيه » آويختند . دو فرزند وليد را هم حكم و عثمان كشته شده بودند نزد مروان بردند كه دستور دفن هر دو را داد . همچنين نعش يوسف بن عمر كه به خاك سپرده شد . ابو محمد سفيانى را هم با غل و زنجير نزد او بردند كه او بعنوان خلافت بر او درود گفت . مروان هم او را بعنوان امير خطاب كرده جواب سلام را داد . مروان به او گفت : كوتاه كن ( مرا خليفه مخوان ) او گفت : آنها خلافت را به تو واگذار كردند آنگاه