شعر حكم را كه در زندان گفته بود براى او خواند . آن دو برادر به حد رشد و بلوغ رسيده بودند و حكم هم داراى فرزند شده بود . حكم ( در زندان ) چنين گفت :
الا من مبلغ مروان عنى * و عمى الغمر طال به حنينا
بانى قد ظلمت و صار قومى * على قتل الوليد مشايعينا
أ يذهب كلهم بدمى و مالى * فلا غثا اصبت و لا سمينا
و مروان بارض بنى نزار * كليث الغاب مفترس عرينا
أ تنكث بيعتى من اجل امى * فقد بايعتم قبلى هجينا
فان اهلك انا و ولى عهدى * فمروان امير المؤمنينا
يعنى : كيست بمروان از من بگويد و ابلاغ كند . همچنين بعم من كه خردمند باشد و حال اينكه اشتياق من نسبت به او فزون گشته . ( بدراز كشيده ) . تا بدانند كه من مظلوم واقع شدهام و قوم من بر قتل وليد متحد شدهاند . ( مشايعت ) و يا همه مال و خون ما را مىبرند و هدر مىكنند و در دست ما چيزى نماند نه لاغر و نه فربه .
مروان هم در ديار بنى نزار است . او مانند شير درنده عرين است ( بيشه ) آيا بسبب اينكه مادرم بيگانه است بيعت مرا نقض مىكنى ؟ قبل از من شما با مرد دو رگه بيعت كرده بوديد ( همچنين - كسى كه از دو نژاد متولد شده - اكدش تركى ) اگر من و ولى عهد من هر دو هلاك شويم بدانيد كه مروان امير المؤمنين خواهد بود .
بعد گفت : دست بده تا با تو بيعت كنم كسانى كه همراه مروان بودند آن سخن را شنيدند نخستين كسى كه بيعت كرد معاوية بن يزيد بن حصين بن نمير بود همچنين اهالى حمص و ساير مردم بعد از آنها .
چون كار او بسامان رسيد و خلافت انجام گرفت به خانه خود در حران رفت .
براى ابراهيم و سليمان دو فرزند هشام از او امان خواسته شد و او به آنها امان