ها و احوال به گوش امير المؤمنين هشام رسيد او نسبت بخالد بدبين و بدخواه گرديد .
و نيز شنيده بود كه خالد ايالت عراق را براى خود كوچك و ناچيز ميداند . هشام به او نوشت : اى فرزند ام خالد ( براى تحقير ) شنيدهام كه تو ميگوئى : ايالت عراق براى تو من شرف و ارج ندارد . اى فرزند فرومايگان پست چگونه امارت عراق براى تو شرف نداشته باشد تو كيستى ؟ تو از طايفهء بحيله خوار و كم يار هستى . به خدا سوگند من چنين پيش بينى مىكنم كه كودكى از قريش خواهد آمد و دست ترا بگردنت خواهد بست . ( عزل و بند كند ) . او از خالد چيزهائى مىشنيد تا تصميم بر عزل وى گرفت ولى تصميم خود را مكتوم داشت . بيوسف بن عمر كه در يمن بود نوشت كه با عدهء سى تن از ياران خود عراق را قصد كند كه ايالت عراق را به او واگذار كرده .
يوسف راه كوفه را گرفت و نزديك آن رحل افكند . در آن هنگام طارق جانشين ( نايب خالد ) خالد كودك خود را ختنه كرده بود . خالد به او هزار كنيز و غلام بخشيد غير از اموال بىشمار ديگر و رخت و اسباب . يوسف ( با عدهء خود ) از گروهى از مردم عراق ميگذشت از او پرسيدند : شما كيستيد و چه قصدى داريد ؟ گفت : يكى از شهرها را قصد كردهايم .
عراقيان گمان كردند كه آنها خوارج هستند زود بطارق ( نايب الحكومه ) خبر دادند و گفتند آنها را بكش كه از خوارج هستند . يوسف بمحلهء ثقيف رفت . از او ( و يارانش ) پرسيدند : شما كيستيد ؟ آنها وضع و حال ( امارت ) خود را نهان داشتند .
يوسف دستور داد كه مضريها ( از قبايل مضر ) جمع كنند . هر كه در آنجا ( مضرى ) بود گرد او جمع شدند . چون جمع شدند او هنگام طلوع فجر به مسجد رفت و بمؤذن دستور اذان داد و خود ( با اتباع ) نماز خواند . فرستاد طارق و خالد را گرفتند در حالى كه ديگها ( جشن ختنه ) مىجوشيد .
گفته شد : چون هشام تصميم گرفت كه يوسف بن عمر را بايالت عراق منصوب نمايد تصميم خود را مكتوم نمود . جندب غلام يوسف حامل نامهء او بر هشام وارد شد هشام نامه را خواند و بسالم بن عنبسة كه رئيس ديوان ( انشا ) بود دستور داد كه خود
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 122
مساهمون: ابن الأثير
ص١٢٢