چون خالد نامه را خواند گفت : اى بندگان خدا آيا كسى تا كنون چنين تسليتى در مرگ برادر ببرادرش داده است ؟
ميان خالد و ابو شاكر اختلاف و عداوت بود . علت آن اختلاف اين بود كه هشام فرزندش ابو شاكر را نامزد خلافت و جانشينى خود كرده بود . كميت ( شاعر مشهور ) دربارهء ام او گفت :
ان الخلافة كان اوتادها * بعد الوليد الى ابن ام حكيم
يعنى خلافت پس از وليد براى ابن ام حكيم پايدار و محكم خواهد شد . ابن ام حكيم ابو شاكر است . خالد آن شعر شنيد و گفت : من بهر خليفه كه كنيهء او ابو شاكر است كافر هستم ( عقيده ندارم ) . ابو شاكر شنيد و نسبت بخالد بدبين شد .
بيان شرح حال شيعهء بنى العباس در خراسان
در آن سال شيعيان ( هواخواهان ) بنى العباس در خراسان سليمان بن كثير را بنمايندگى خود نزد محمد بن على بن عبد اللّه بن عباس فرستادند كه او را بر حال آنها آگاه كند و بداند چه خواهند كرد . علت اين بود كه محمد از نامهنگارى و ارتباط با آنها خوددارى كرده بود زيرا آنها از خداش ( كذاب كه شرح حال او گذشت ) پيروى كرده بودند و هر چه دروغ گفته بود باور كرده بودند چون نامه يا پيك و نمايندهء او دير كرده بودند سليمان را بنمايندگى خود فرستادند .
چون سليمان بر محمد وارد شد او را سخت ملامت و نكوهش كرد و بعد او را با نامهء بسته و ختم شده بنمايندگى روانه نمود . چون سليمان وارد خراسان شد نامه را داد باز كردند ديدند فقط بسم اللّه الرحمن الرحيم در آن نوشته شده . آنها سخت نگران و پريشان شدند و دانستند علت خشم و قهر او اطاعت آنها از خداش بود .
بعد از آن محمد بن على بكير بن ماهان را بدنبال سليمان فرستاد نامه هم نوشت كه خداش دروغگو مىباشد آنها ( پيروان بنى العباس ) سخن او را باور نكردند و سبك و خوار داشتند . بكير دوباره نزد محمد برگشت . او باز او را برگردانيد به او هم